هميشه وقتي نام چهگوارا را ميشنيدم با شناختي که از او داشتم ناخودآگاه تحسينش ميکردم. شهادت احمد شاه مسعود، شير دره پنجشير، تلنگري بود برايم و با خود گفتم که مسعود مظلوم و مسلمان ما چه از چهگواراي بزرگ کمتر داشت که دلاوريهايش همچون چهگوارا، بازتابي جهاني پيدا نکرد. البته او آنقدر مظلوم بود که شهادت دردناکش هم در غوغاي يازده سپتامبر گم شد. مدتها در انديشه بودم که آيا اگر مسعود ما، مسلمان نبود باز هم به همين گمنامي ميماند و چرا روشنفکران و نويسندگان ما که اينقدر در ستايش چه گوارا سخن رانده اند از شجاعت مسعود چندان سخن نمي گويند؟ اين دلمشغولي و سوالات بي جواب توجهم را به بزرگمرد مسلمان ديگرمان، يعني شهيد دکتر مصطفي چمران جلب کرد. دو سال در مورد اين سه قهرمان مطالعه کردم ولي هرچه بيشتر ميخواندم بيشتر به اين نکته تلخ واقف ميشدم که شايد اگر چمران و مسعود ما مسلمان نبودند دلاوريها و ايثارگريها يشان بسيار بيشتر از چه گوارا نمود جهاني پيدا ميکرد.
هر چند پرآوازه نشدن نام احمد شاه مسعود در عرصه جهاني با توجه به مسلمان بودن، همزماني شهادتش با واقعه يازدهم سپتامبر، بي ثباتيهاي کشور افغانستان و فقر و بيسوادي حاکم بر اين کشور قابل توجيه ولي غير قابل دفاع است؛ اما گمنامي انسان بزرگي چون چمران در کشوري که روزنامه نگارانش به سادگي و يک شبه از شهردار اسبق تهران، اميرکبير جديدي ميسازند و سياستمدارانش رييس جمهور فعلي و شهردار سابق تهران که خود را نوکر مردم ميداند، تا مرتبه پيامبري بالا ميبرند؛ نه تنها غير قابل دفاع، بلکه غير قابل توجيه است.آنچه در اين زمينه بيشتر مايه تاسف است؛
http://www.baztab.com/news/41067.php
ادامه مطلب
علي رغم تماسهاي گسترده اي كه مسلمانان از قرن گذشته تاكنون با جهان غرب داشته اند و هنوز هم دارند، بسيار كم درباره دين در غرب مطالعه كرده اند. عده محققان و علماي مسلماني كه زبانهاي كهن غرب را به اندازه اي كه براي مطالعه تاريخ دين عمده غرب، يعني مسيحيت كافي باشد، بدانند و نيز عده مسلماناني كه عميقاً به مطالعه در كلام و انديشه ديني مسيحيت پرداخته باشند، بسيار اندك است. اين واقعيت باتوجه به اينكه مي بينيم در غرب شمار آنچنان فراواني از علماي مسيحي و يهودي و نيز علماي ناسوتي انديش كه نظرهاي ديني را قبول ندارند، براي آموختن استادانه زبان عربي و فارسي و ساير زبانهاي اسلامي به قصد مطالعه خود اسلام، تن به همه گونه سختي و مشكل داده اند، تاسف انگيز است. اين علماي غربي هركدام از ديدگاه خاص خود درباره همه جهات و جوانب اسلام چيزهايي نوشته اند و حتي كوشيده اند به مسلمانان نيز به زور بقبولانند كه چطور بايد دربارهٌ دين خودشان تحقيق و مطالعه كنند.
به هرحال بين فهم غرب از اسلام، ولو آنكه ديدگاههاي آن از نظر مسلمانان متعصبانه و تحريف شده باشد، و فهم اسلام از دين در غرب از ديدگاه اسلامي هيچ موازنه اي برقرار نيست. تلاش مسلمانان براي فهميدن دين در غرب بسيار نادر بوده و غالباً آنچه توسط محققان جديد مسلمان درباره دين و تفكر در غرب نوشته شده يا عمدتا بر ديدگاههاي غربي مبتني است و يا بردانش بي اساس و محدودي كه خود مانع از ژرفكاوي در معناي دين و تاريخ آن در جهان غرب بوده است.
در ميان مسلمانان مي توان دو ديدگاه كاملاً متضاد درباره دين در غرب ديد. برخي همه غربيان را، به استثناي اقليت كوچكي كه يهودي اند، مسيحي مي دانند و لذا غالبا از كل غربيان با تعبير مسيحيان ياد مي كنند، گويي كه غرب همچنان غرب قرون وسطاست كه باني جنگهاي صليبي بود و تمدن غربي هنوز در عصري زندگي مي كند كه به عصر ايمان معروف است. و برخي ديگر از مسلمانان به عكس، گمان مي كنند كه همه غربيان مادي گرا و دهري مشرب و يا لاادري و شكاك اند و در ميان غربيان عملاً هيچ ديني حاكم نيست.
http://mouood.org
ادامه مطلب
اگر ما نتوانیم جامعه جدید را درست بسازیم، همه ملتهایی كه به هوای انقلاب ما انقلاب كردند، در یكی دو دهه آینده مأیوس می شوند و در نیم قرن آینده وضع فلاكت بار تری بر جهان اسلام مسلط خواهد شد. جامعه جدید، جامعه ای است كه از زیر فشار عادات غلط و خرافی گذشته رها شود و درعین حال، به دام خرافات مدرن كه از طرف هژمونی غرب به ملتها تحمیل می شود، نیفتد.
حسن رحیم پور ازغدی
ادامه مطلب
بمباران اطلاعات، بهترين مخفيگاه اطلاعات خاص است. نهان كردن در آشكاري تمام. اشتغال روزمره و گسترة اخبار، به كسي مجال تأمل و پرسش جدي نميدهد. در چنين وقتي است كه زيركترين و مكارترين اشخاص ميتوانند بيآنكه دچار حيراني وسردرگمي شوند، بريده و جدا از ديگراني كه جملگي گيج و ماتاند، به كار و بار ويژه بپردازند؛ بر حجم و گستره بمبهاي خبري بيفزايند و آنگاه در موضعي بلند، جنگ و جدال قبيلهها و اشخاص را تماشا كنند و از ته دل به بزرگي بلاهت جمعيتي كثير بخندند. جمعيتي كه همة بازيها و شوخيها را جدي گرفته و بدان مشغول است و جان و مال خود را رهن آن همه ميسازد و در مقابل، همة امور جدي را گمان و خيال و شوخي ميپندارد و از حاشية آنها ميگذرد. و اين شعبدة بزرگ عصر ماست. شايد از همين روست كه ساكنان امريكا در زمرة ابلهترين مردمانند.
در جهان شعبدهبازان، جديترين تصميمات و طرحها با سادهترين و گاه ابلهانهترين شيوهها بيان ميشوند و مضحكترين موضوعات، باجديترين شيوهها تبليغ.
بگذريم...
در ميان انبوهي از خبرها، خبري ساده مثل خبر چاپ يك كتاب معمولي و بازاري منتشر شدهبود:
انجمن جغرافياي ملي امريكا در واشنگتن از نسخهاي قديمي از انجيلي رونمايي كرده است كه تحرير آن به «يهودا» نسبت داده ميشود. به نوشتة اين انجيل، يهودا به خواست عيسي مسيح محل اختفاي او را به اطلاع مأموران امپراتوري روم رسانده بود... .يهودا در اين انجيل ميگويد: «مسيح به طور خصوصي از او خواست تا محل حضور او را به روميان خبر دهد تا به اين وسيله زمينة عروج او فراهم شود...».
ادامه مطلب
پس در نهايت بايد بگويم اولاً از نظر سياسى تذكر آنچه كه در گذشته رابطه اسلام وغرب رخ داده است مورد تأييد ما نيست و دوم اينكه غربيان در نتيجه پيشرفتهاى علوم طبيعى و نوعى رشد ماترياليسم از پارهاى نيازهاى معنوى و روحى فاصله گرفتهاند كه الآن مدعىاند كه پستمدرنيسم در صدد احياى آن است. ما مىتوانيم با تكيه بر فرهنگ اسلامىمان از لحاظ عرفان و توجه به عناصر معنوى، حرفى براى گفتن داشته و با معرفى افرادى چون مولوى كه پرورشيافته مكتب قرآنند، اين جنبه قرآنى را پررنگتر كنيم تا ضمن گرفتن مؤلفههاى علمى غربيان، مكالمهاى را با آنها آغاز كنيم.
گفتوگو با منوچهر صانعى درهبيدى
ادامه مطلب
ببينيد! واقعيتى كه امروز در جامعهى ما هست - خارج از تبليغات و شعار و نمىدانم بزرگنماييهاى گوناگون - اين است كه ما يك كشورى هستيم كه بر اثر تكيهى بر باورهاى خودمان و اظهار شجاعت در ميدان - شجاعت نشان دادهايم؛ اينها را كه ديگر نمىتوان منكر شد - در دنيا يك ملت شاخص شدهايم؛ نمىگويم شاخصترين، اما يك ملت شاخصيم. اين ايرانى كه امروز شما داريد مىبينيد، اين ايرانِ دورهى رژيم گذشته نيست؛ وقتى محاسبه مىكنيم، در دنيا، در بين ملتها و دولتها، در محافل سياسى دنيا، در تعاملات بينالمللى و در موازنهى بين قدرتهاى بزرگ دنيا، اين ايران، اين ملت و اين مجموعهى حكومت، يك مجموعهى درخور احترام يا مجموعهاى كه ناگزير بايد آن را جدى گرفت و آن را احترام كرد، تلقى مىشود. امروز وضع كشور ما اين است. پيشرفتهاى زيادى هم داشتهايم. يعنى من اگر بخواهم مقايسه بكنم، بايد با اين تعبيرِ بىاغراق بگويم كه، واقعاً قابل مقايسه نيست آنچه كه ما بعد از انقلاب به عنوان يك ملت و يك كشور به دست آوردهايم، با آنچه كه قبل از انقلاب بوده است. ما به خودمان اعتقاد پيدا كردهايم، استعدادهاى خودمان را شناختهايم و اين استعدادها را به ميزان بسيار زيادى به فعليت رساندهايم؛ در زمينهى علم، در زمينهى صنعت، در زمينهى مسائل اجتماعى و در زمينهى كاركردهاى عمومى، پيشرفتهاى زيادى پيدا كردهايم. نمىشود بين دوگونه نظام، يك نظام وابستهى حذفشدهى در تعاملهاى بينالمللى و بىاعتقاد به خود و توسرى زن به مردم خود را - كه رؤساى كشور، مملكت را مال خودشان مىدانستند؛ دورهى طاغوت اين است ديگر!
خوب، آنها مصالح فرهنگىشان را رعايت مىكنند، ما هم بايد مصالح فرهنگى خودمان را رعايت كنيم. ما كه از او توقع نداريم كه مصالح ما را رعايت كند؛ ما از خودمان توقع داريم كه مصالح خودمان را رعايت كنيم. بنابراين شما اگر جشنواره هم مىرويد، آن وقتى برويد و آنطورى برويد كه مصالح فرهنگى كشورتان را مراعات بكنيد. اگر طورى شد كه او بناست مصالح خودش را عليه مصالح كشور شما رعايت كند، بله، ترجيح با نرفتن است، ترجيح با حضور پيدا نكردن است؛ اين چيز روشن و واضحى است.
ادامه مطلب

درام تاريخي مارتين اسكورسيزي، فيلمساز نوپرداز و خوشنام سه دهه اخير درباره ريشههاي مدنيّت نيويورك، اين نمونه كلان شهر صنعتي دنياي غرب پيش از هر قضاوتي مانند اغلب آثار او، كنايهآميز، تكاندهنده و تابوشكنانه به نظر ميآيد. اگر اسكورسيزي در <آليس ديگر اينجا زندگي نميكند> شكنندگي و بيثباتي زندگي امريكايي را در مقابل فيلمسازاني كه روِياي زيستن در امريكا را علم كرده بودند، مطرح كرد يا در <گاو خشمگين> آن سوي دنياي قهرمانان را درون باتلاقي تباهكننده نشان داد يا در <تنگه وحشت> از درون جامعهاي ظاهراً قانونمند توسط يك سابقهدار جنايتكار به عمق نابهنجاريهاي درواقع قانونياش نقب زد و يا در فيلمهايي مثل <رفقاي خوب> و <كازينو> هيمنه جهان آلكاپونها و مانيا را به سطح خلافكاراني خردهپا و ذليل رسانيد، در پارهاي از آثارش، به شهر نيويورك به عنوان سمبل ادعاهاي متمدّنانه و بشردوستانه غربيها نظر انداخت. از فيلمهايي مانند <خيابانهاي پايين شهر> و <نيويورك، نيويورك> گرفته تا <راننده تاكسي> و <بيرون آوردن مردگان> و همين <دار و دستههاي نيويورك>.
در فيلمهاي <راننده تاكسي> و <بيرون آوردن مردگان> (كه فيلمنامه هر دو را با همكاري پل شرايدر نوشت) نگاه اسكورسيزي به نيويورك به عنوان ملغمهاي از نژادها و مليتهاي مختلف بسيار تلخ و سياه به نظر ميرسد. او در <راننده تاكسي> استحاله انسان را در جامعهاي منحط كه ارزش انساني در مقابل نابسامانيهاي حاكم، رنگباخته، نشان ميدهد كه چگونه از معصوميت به درندهخويي خود ميرسد و تصويري كه از نيويورك در فيلم <بيرون آوردن مردگان> يعني آخرين فيلمش پيش از <دار و دستههاي نيويورك> ارائه ميدهد تصويري تاريك است از جامعهاي بهشدت مصيبتزده و بلاخيز كه مردمش اغلب در گوشه خيابانها در فلاكت و اعتياد و فقر دست و پا ميزنند، قتل و غارت و دزدي بيداد ميكند و امدادگران در مقابل اين هجوم رنج و بدبختي آدمها ناتوانند مگر اينكه بنا به خواست از سر استيصالشان، لوله اكسيژن آنها را ببندند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب

سالها بود كه درباره تهاجم فرهنگي و مقاصد پشت پرده آثار هنري، فيلم ها و محصولات سينمايي كه از آن سوي آب ها مي آمد هشدار داده مي شد. سالها بود كه گفته مي شد فرقه ها و كاست هاي من درآوردي كه هر روز به عناوين مختلف عرفان و تصوف و ذن و امثالهم سربرمي آورد، ساخته و پرداخته محافل مشكوك است. سالها بود كه نسبت به سوءاستفاده حركت هاي نامعلوم جمعي بر پايه برخي مطالبات برحق مردم، روشنگري مي شد، اما همواره با نگاهي بدبينانه و از جهت محدود كردن آزادي ها به اين هشدارها و روشنگري ها مي نگريستند و از طرفي برخورد حذفي صرف با پديده هاي مذكور بدون هر گونه آگاهي بخشي و تنوير افكار، نگاه فوق را تشديد مي كرد. اما به قول معروف، عدو شود سبب خير اگر خدا خواهدفيلم رمز داوينچي ساخته اخير ران هاوارد كه كتابش هم سر و صداي فراواني به پا كرد، در وراي قصه خود كه از قضا اين بار مستقيماً به مسئله ايدئولوژي پشت ماجراي بسياري از آثار هنري و فيلم هاي هاليوودي مي پردازد، كليد گشايش رمز و راز اين آثار نيز به شمار مي آيد.
فيلم (برخلاف آنچه در تبليغات سرسام آور جهاني مورد تأكيد قرار گرفت و از جانب بعضي نويسندگان و منتقدان وطني هم دنبال شد!) راجع به فرقه واتيكاني اپوس دي نيست، بلكه درباره انجمن سري يهودي است به نام انجمن مخفي خانقاه صهيون (ريشه هاي فكري صهيونيسم امروز) كه ادعا مي شود در اوايل هزاره دوم ميلادي توسط يكي از پادشاهان فرانسه (به نام گاد فروي دوبوليون كه مسيحي هم بوده) كه طي جنگ هاي صليبي هم فاتح اورشليم شد، به وجود آمده تا راز مهم باقيمانده در خانواده او را حفظ كند.
از همين جا پارادوكس قصه و فيلم شروع مي شود كه پادشاهي مسيحي و مدعي دارا بودن يك راز مهم مسيحيت، انجمن مخفي يهودي براي حفظ رازش تشكيل مي دهد! قضيه چيست؟ مگر همين يهوديان نبودند كه حتي بنابر برخي اسناد و مكتوبات تاريخي خود عامل اصلي به صليب كشيدن حضرت عيسي مسيح(ع) شدند؟
ادامه مطلب
فلسفه اخلاق سابقه ديرينه اي دارد و بحثهاي مختلف درباره آن از زمان باستان يعني از تاسيس فلسفه در جريان بوده و مفاهيم برجسته اي در قالب آن تکوين يافته است.
به طوري که امروز وقتي صحبت از فلسفه اخلاق مي شود، حداقل مي توان گفت صحبت از اصول مجردي است که به کمک اين اصول سعي مي شود پديده ها و موضوعاتي مانند عدالت و مسووليت که انگيزه اصلي تاسيس فلسفه اخلاق بوده ، تبيين شود. اما برخلاف فلسفه اخلاق ، فلسفه فناوري بحثي کاملا جديد است که از طول عمر آن بيش از يک قرن يا يک قرن و نيم نمي گذرد.
با اين که امروز به نحوي فلسفه فناوري و فلسفه علم در هم تداخل يافته اند و پا به پاي هم پيش مي روند و ارتباط آنها مشهودتر شده است ؛ اما به طريقي ، در دوره باستان اهميتي که براي معرفت نظري يا علمي قائل مي شدند، براي معرفت عملي قائل نبودند و اين بي اعتنايي دوام يافت تا عصر معاصر که بشر در ارتباط با فناوري با موقعيت هاي گوناگوني مواجه شد و فناوري از حالت پس زمينه و از حالت يک عنصر زمينه اي خارج شد.
با ابتکار فلسفي - تحقيقي که فلاسفه درباره اين مفهوم انجام دادند، توانستند آن را نسبت به متنش بيگانه کنند.
با بيگانه کردن تکنولوژي نسبت به متن اجتماعي که فناوري در آن درج شده بود، توانستند از فناوري پديده اي بسازند که ارزش و اهميت فکر کردن درباره آن و حتي فراتر از جنبه مادي فناوري ، امکان پذير شود. اکنون سعي مي کنيم به نحوي به ماهيت فناوري اطلاعاتي يا ارتباطي نزديک شويم.
حال اين پرسش مطرح مي شود که آيا مصنوعات سياست دارند؟ اين پرسش ساده در درجه اول با مفروضات روزمره زندگي ما خيلي بيگانه است ؛ چراکه به مصنوعات به عنوان اهل سياست فکر نمي شود.
اما اين مقاله سعي مي کند چنين خصلتي را به فناوري نسبت دهد؛
ادامه مطلب
تعریف
صهیون در زبان عبری، به معنای «پر آفتاب» و نیز نام کوهی در جنوب غربی بیتالمقدس است. کوه صهیون زادگاه و آرامگاه داود پیامبر یهود و جایگاه سلیمان بود. گاه این واژه نزد یهودیان بهمعنای شهر قدس، شهر برگزیده و شهر مقدس آسمانی بهکار میرود؛ ولی در متون دینی یهود، صهیون به آرمان و آرزوی ملت یهود برای بازگشت به سرزمین داود و سلیمان و تجدید دولت یهود اشاره دارد. بهعبارت دیگر صهیون برای یهود، سمبل رهایی از ظلم، تشکیل حکومت مستقل و فرمانروایی بر جهان است؛ ازاینرو یهودیان خود را فرزندان صهیون میدانند.
صهیونیسم به جنبشی گفته میشود که خواهان مهاجرت و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهود است.
صهيونيست شخصی است كه معتقد باشد يهود قوم برگزيدۀ خداست. يهود حق برتری و رهبری بر دنيا را دارد. يهوديان بايد كشوری به مركزيت كوه صهيون و شهر اورشليم و حكومت يهودی خود را تشكيل دهند. فلسطين (ارض كنعان ) ارض موعود است و خداوند در تورات وعدۀ تسلط و بازگشت يهوديان به اين شهر را داده است.
دسته بندی های اعتقادی و سیاسی صهیونیسم
صهیونیسم فقط دارای ابعاد و معانی سیاسی (صهیونیسم سیاسی) نیست؛ بلکه ابعاد و معانی دیگری همچون: صهیونیسم کارگری، فرهنگی، دموکراتیک، رادیکال و توسعهطلب را نیز دربرمیگیرد.
»
ادامه مطلب
- روشنفکری دینی ما قبل شریعتی
- مکتب شریعتی
- نو شریعتی ها
- روشنفکری دینیِ " پسا شریعتی "
روشنفکری دینی پیش از شریعتی
ویژگی بارز این مرحله از روشنفکری دینی در ایران، تفسیر تجدد خواهانه و ترویج نوگرایانهٔ اسلام است. مستشارالدوله از نخستین نمونههای این مرحله از روشنفکری دینی در ایران قبل از دورهٔ مشروطه بوده است که سالها پیش از مشروطه، سنّت شورا در اسلام را به پارلمان تفسیر کرد. امر به معروف و نهی ازمنکر را به معنای آزادی مخالفت و انتقاد، و روح مساوات اسلامی را به معنای برابری جدید در پیشگاه قانون دانست. با مقداری تسامح، میتوان در دورهٔ مشروطه از نائینی، و در دورهٔ شهریور 20 به بعد، از طالقانی و بازرگان به عنوان نمونههای این نوع روشنفکری دینی یاد کرد. اینان به " تولید معنا " دست میزدند. بدین صورت که از منابع سنت، معانیِ امروزی خلق میکردند. این " خلاقیت گفتمانی "، البته روشنفکرانه بود اما نوعاً از سطح تفسیر مجدد سنّت، فراتر نمیرفت.
مکتب شریعتی
کار بی سابقهای که شریعتی کرد؛ عبور از سطح تفسیر، و دست زدن به تدوین ایدئولوژی بود و این کار اندکی نبود.
ادامه مطلب
سازگار کردن دین با مدرنیته اما رابطه نزدیکی با مفاهیم مهمی چون رابطه "دین با آزادی"، "دین و دمکراسی"، "دین و حقیقت"، "دین و خیر و شر" و "دین و حقوق بشر" دارد. برخلاف تصور رایج، روشنفکری دینی در ایران همچون برادر دو قلوی خود چپ سنتی، محصول دوران تجدد گرایی در ایران است و میان این دو شباهتهای بسیاری در تمام این ٨٠ سال اخیر وجود داشته است.
ادامه مطلب
امریکا با افراشتن آنتنهای متعدد رادیویی و تلویزیونی در شهر برلین، در قلب میهن سرخ کمونیستی رسوخ میکرد، بدون اینکه نیازی به مداخله نظامی داشته باشد و این پیشروی تا به آنجا ادامه یافت که پس از گذشت دو دهه، در اواخر دهه هفتاد میلادی، در مسکو نیز میشد شعبههایی از مکدونالد و مرغ کنتاکی را به راحتی پیدا کرد که مشتریان در آنجا با ولع به صرف غذا همراه با نوشیدنیهایی چون کوکاکولا بودند.
نگارنده این سطور از آنجایی که بر این باور است که موتور محرک و اجتناب ناپذیر امپریالیسم در یکایک دورههای تاریخی، مؤلفههای اقتصادی بودهاند و این شاخصهها در برهههایی با عواملی پیش برنده و تشدید کننده همچون ناسیونالیسم و نژادپرستی نیز همراه بوده، در رویارویی با اهداف امپریالیسم رسانهای نیز نقش پارامترهای اقتصادی را تعیین کننده میپندارد.
با اندک تأملی بر نحوه اعمال سیاستهای جهانیسازی در دو دهه آخر قرن ببیستم، گرایش ناگزیر کمپانیهای انحصاری سرمایهداری برای یافتن بازارهای تازه و تولید بیشتر را به خوبی میتوان مشاهده کرد. گرایشهایی که مشخصا سرمایهداری و (سیاستهای اقتصادی نو) به آن دامن میزنند و تلاش میکنند تا یک فرهنگ عمومی جهانی برای یکسان سازی مشتریان خود به وجود آورند.
در این راستا به نظر میرسد تا زمانی که پشتیبانی اقتصادی اصلی این بازار جهانی توسط رسانهها صورت میگیرد، ابزار رسانههای جهانی، بزرگترین منبع جلب مشتری باشند.
بنابراین شتاب روزافزون و سرگیجه آور رسانهها برای فتح بازارهای تازه، به تهاجمی مدرن برای آنچه میتوانیم آن را (امپریالیسم رسانهای در مستعمراتی با مرزهای شیشه ای) بخوانیم، منتهی میشود، که حوزه نفوذ آن هر لحظه با گسترش تکنولوژی و علوم ارتباطات، افزایش مییابد.
در چنین کلونیهایی که مرزبندیها ماهوی و غیر محسوس (شیشه ای) است، رسانههای مدرن به جای کشورها و دولتها به کنترل بازار میپردازند و با تسلط بر سلیقههای مردم، میتوانند جهت گیریهای بازار را به سود خود تغییر دهند.
شاید برای بسیاری از مردم پذیرش این امر سخت باشد که رسانههای سلطه جو، نگرشهای ما را آنچنان که بازار اقتضا میکند شکل میدهند، ولی واقعیت چنین است!
ادامه مطلب
قسمتی از مقاله شهید آوینی با عنوان آخرین دوران رنج
یقین دارم که نیهلیسم در سراشیب افول افتاده است و اگر اینچنین باشد-که می دانم هست- باز نگری به دورانی که اگر چه افول خواهد کرد، اما هنوز آثار چند ساله تعین و تحقق آن باقی است، می تواند یاریمان دهد در نظر کردن به تاریخ، آن سان که شاید. سخن از «افول» اکنون در افواه افتاده است و این خود شاهدی است بر صدق و صحت خویش، چرا که نیهیلیسم همواره در «اکنون» می زید و اجازه نمی دهد که فراتر از اکنون بیندیشد و همین که شده اند کسانی که با نحوی خود آگاهی تاریخی، اکنون را نسبت با تاریخ می نگرند، نوید آغاز مرحله ای دیگر است. در «اکنون» زیستن منافی خود آگاهی است. ارنست یونگر نیز در کتاب «عبور از خط» به همین معنا توجه یافته:
در این سو و آن سوی بلا، نظر میتواند متوجه آینده باشد و براههایی بیندیشد که به آینده می انجاند؛ اما در گرداباد بلا، تنها «اکنون» مسلط بر اوضاع است.
«گردباد» و «تبعید گاه» استعاره هایی است که یونگر برای دلالت بر دوران غلبه نیهیلیسم برگزیده. تاریخ غرب تاریخ نیهیلیسم است، اما این بلا، یا به عبارت بهتر «فتنه»، آن همه عظیم است و فراگیر که کسی را امان نداده است، مگر آنان را که از سیطره زمان و مکان – یا به عبارت بهتر از سیطره بعد- رهیده باشند. و چنین کسانی کجایند؟ و این لفظ «بعد» را، هم به معنای «دیمانسیون» بگیرید، یعنی مکان و زمان و هم به معنای «بعد» در مقابل «قرب» ، یعنی دوری.
ادامه مطلب
در روایات از حضرت مهدی (عج) تعبیر به بهار روزگاران شده است و جزء سلامهایی كه به محضر حضرت میشود آوردهاند: السلام علی ربیعالانام و نضره الایام درود بر بهار بشریت، بهاران تاریخ و طراوتروزگاران.
ادامه مطلب
در آغاز قرن هجدهم،بخش اعظم توليدات صنعتي (مانوفاکتوري) در آسيا متمرکز بوده و سطح بازدهي کشاورزي در چين و يا هند به مراتب بالاتر از اروپا بود. پس چگونه در طول تنها يک قرن، تناسب قوا واژگون شده و قاره کهن به مرکز جهان بدل گشت؟
که اين قاره را به راهي سوق داد که کم کم مدرنيته خوانده مي شد، سهيم بودند. در وهله نخست، به روايت کنت پومرانز(١)، اروپا در مقايسه با هند و يا چين، در درون خاک خود و يا در آمريکا، معادن طبيعي عظيمي در اختيار داشت که هنوز کم و بيش دست نخورده باقي مانده بودند. علاوه بر آن، توسعه نظام برده دارانه در کشت وزرع که بر مصادره نيروي کار و منابع ثروت استواربود، به اين قاره امکان داد تا سرزمين هاي زراعي وسيعي را تصاحب نمايد. در طول قرن هجدهم، حجم عظيمي از چوب لازم در ساخت ناو دريايي در اروپاي غربي، در شمال سيبري، در آمريکاي شمالي، و سپس در حاشيه سواحل غربي هند و برمه، و نيز در طول سواحل شمالي استراليا توليد ميشد. از سوي ديگر اروپا، از همان قرن هجدهم، به تدريج جمعيت مازاد خويش رابه قاره آمريکا صادر کرده و بدينسان بر مشکلات ناشي از تراکم زياده از حد جمعيت غلبه نمود، در حاليکه در طول قرن نوزدهم، برخي از مناطق آسيايي، در ابعادي فزاينده با اين گونه مشکلات دست به گريبان بودند.
بنظر مي رسد که در قرن هفدهم، سطح بازدهي کشاورزي در چين و هند، به مراتب بالاتر از اروپا بود. اما روش هاي جديد کشت و زرع و اشکال توليد انبوه، در قرن هجدهم، زمينه هاي جهشي واقعي را براي برخي از مناطق اروپا، برغم عدم توازن ميان عرضه و تقاضا، فراهم آوردند. عامل مهم ديگر، واردات مواد غذايي از جزائر کارائيب، اقيانوس اطلس و يا قاره آمريکا، مانند شکر، يا ماهي غني از نظر پروتئين بود، که به اروپاي شمالي و غربي امکان داد تا مايحتاج غذايي يک جمعيت شهري رو به رشد را تأمين نمايد. جمعيتي که در طول اين قرن رشدي به مراتب سريعتر از چين، هند و يا خاور ميانه داشت. ظاهرآ بغير از ژاپن و برخي از مناطق ساحلي چين، واردات مواد غذايي از راه دريا درساير کشور هاي آسيا و يا شمال آفريقا بسيار محدود بود. در شرايطي که سرمايه گذاري در بخش حمل ونقل بسرعت در اروپا رو به گسترش بود، حمل و نقل و تجارت داخلي در چين ديگر به « سطح بالايي از توازن کاذب» (٢) رسيده بود. امکانات ترابري آنان تنها جوابگوی سطح نازلي از تقاضا بوده و در تأمين شرايط رشد آن ناتوان بود.
ادامه مطلب
گفت وگو با دکتر فقید محمد مددپور استاد دانشگاه نويسنده و محقق کشور :
س: تعريف شما از غرب زدگی چيست و به نظر شما مقوله مدرنيسم چه پيوندی با مسئله غرب و غربزدگی دارد ؟ آيا رابطه اين دو با هم رابطه تساوی است يا خير ؟
مدد پور : مفهوم غرب زدگی تقريبا به دو صورت در جامعه روشنفکری ايرانی طرح شده است . يکی از نظرگاه مذهب و اصالت کل و ديگری مذهب و اصالت کثرت . مذهب اصالت کثرت سوابقی دارد يعنی در آثار قدمايي مثل شيخ هادی نجم آبادی يا سينکی و امثال اينها تا آثار ميرزا عبدالرحيم طالبوف و کسروی و شريعتی و جلال آل احمد که اوج اين نوع تفسير کثرت انگارانه از غرب است – در همه اينها مذهب اصالت کثرت را می شود ديد . در اين ديدگاه ، سخن از تقليد از غرب يا قبول نوعی اسارت غرب است يعنی غرب به صورت يک کل قابل تجزيه ، تفسير می شود که بخشی از آن را می توان جذب کرد و بخشی از آن را می توان کنار گذاشت . همه کسانی که به اين نحو متعرض غرب شده اند و هويت غرب را کثرت انگارانه مطرح کرده اند به يک نحوی غرب را پذيرفته اند و وقتی غرب زدگی را مطرح می کردند در واقع آن نحو بظاهر غير اخلاقی ومبتذل گرايش به غرب را مورد حمله قرار می دادند اما با صورت علمی و صنعتی غرب تعارضی نداشتند . اکنون نيز اين جريان ادامه دارد و عده ای هستند که معتقدند علوم پايه و بخشی از علوم فنون انسانی و صنعت غربی هيچگونه مبنای فلسفی و اعتقادی ندارد و مشترک ميان اسلام و غرب و همه جهان است . به اعتقاد اين گروه که بنده آنها را نواسکولاستيک ها اسلامی می نامم ، اين علوم را از غرب اقتباس بايد کرد و مشکل فقط رد اخلاقيات غربی است ، نه در علم و صنعت غربی . اما يک صورت ديگری از طرح مفهوم غرب زدگی مطرح است که موسس آن مرحوم دکتر سيد احمد فرديد است . ايشان يک تفسير خاصی از غرب زدگی دارند آن هم از جهات و اعتبارات مختلف ، يکبار از نظر کل تاريخی و کل ماهوی و اسماءالله که در ادوار تاريخی تجلی کرده است که صورت غربی آن بنابر کل قهری متجلی الهی از يونان می آيد و بعد به نحو بسيط درقرون وسطای مسيحی و در دوران اسلامی ، آثاری از خودش را بروز می دهد . بدون اينکه هويت و کل فرهنگ و تمدن اسلامی و مسيحی را مسخ بکند . در واقع ، دراين مرحله، دوره ، دوره يونانی نيست ، بلکه يونان زدگی ، آن هم يونان زدگی بسيط است . بعد به دوره سوم غرب زدگی می رسيم که غرب به عنوان يک کل ، جهان های غير
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سكولاريسم از منظر لغتشناسى و اصطلاحشناسى: مترجمان براى واژه « سكولاريسم» معادلهاى متعددى از قبيل « دنيويت و اين جهانى»، « لادينى»، « عرفى شدن»، « جدا شدن دين از دنيا»، « غير دينى شدن»، « اعتقاد به اصالت امور دنيوى»، « گيتى گرايى» يا « دنياگرايى»، « دنيا مدارى»، « جدايى دين از سياست» و... ذكر كردهاند كه برخى از آنها ناظر به بُعد شناختى و بعضى ديگر ناظر به بُعد اجتماعى و سياسى است. براى مثال گفته شده است: « سكولاريسم، برخلاف سكولاريزاسيون كه يك پروسه و حادثه خارجى است، يك مسلك و طرز فكر و نگرش جهانبينى است كه بشر را بىنياز از ارزشهاى الهى و اخلاقى و معنويت و فضايل دينى و آموزههاى وحيانى مىداند. سكولاريزه شدن دين يك پديده و جريان است كه در متن جامعه و واقعيت خارجى رخ مىدهد؛ اما سكولاريسم يك انديشه و ايدئولوژى است و از جنس فكر و معنويت است و اين دو را نبايد با هم درآميخت.» در يك جمعبندى اجمالى، ترجمه دقيق « سكولاريسم» در برخى ديدگاهها عبارت است از: گيتىگرايى، اين جهانى بودن، دنيامدارى، دنيا گرايى و طرفدارى از اصول دنيوى و عرفى.
سكولاريسم از منظر معرفتشناختى و تاريخى: واژه « سكولاريسم» در اواخر قرن شانزدهم
ادامه مطلب
در ادامه ميبينيم که در قرن 16 و 17 تصوير خاصي از عقل انسان توسط مکانيک نيوتن ارائه ميشود. نيوتن قائل بود که خداوند متعال در عالم حقايقي را ايجاد کرده و انسان با توانايي عقل ميتواند اين حقايق را کشف کند و آن را به صورت رياضي فرمول بندي کند . البته توفيق اصلي نيوتن اين بود که توانست نشان
ادامه مطلب
اما نکته اینجاست که آنچه در دوران جدید غربی پدید آمد و اساساً یک دوره تاریخی چهارصد ، پانصد ساله را در بر می گیرد و تحت عنوان اومانیسم مطرح می گردد ، معنی و ماهیت دیگری دارد . تفکر اومانیستی تفکری خود بنیاد است و مبتنی بر سوپژکتیویه است که لزوماً دیگران را به « ابژه هایی » جهت دخل و تصرف و استثمار و استخدام تبدیل می کند . در واقع در اومانیسم نوعی انکار آشکار مبدأ هستی وجود دارد و می کوشد تا انسان را مالک الرقاب هستی و منشأ و غایت همه چیز معرفی کند . بی تردید هیچکس مخالف این نیست که در حوزه روابط انسانی ، وضع به گونه ای باشد که تکامل و شکوفایی فردیت متعالی آدمی تحقق یابد و هیچ انسانی ، ابزار یا آلت مقاصد دیگری قرار نگیرد ، اما مسئله اینجاست که انسان جز در نسبت قرب با « حق مطلق » و خداوند و یا به تعبیری « حقیقت وجود » به آزادی و فردیت متعالی دست پیدا نمی کند و اومانیسم چون مبتنی بر سوبژکتیویته است ، خواه ناخواه دیگر افراد انسانی و طبیعت و کل عالم را به « ابژه » ای برای دخل و تصرف تبدیل می کند . منتقدان اومانیسم قطع رابطه مابین انسان و حقیقت از طریق « خودبنیادی » (اومانیسم ) را عین دور شدن آدمی از خود و گرفتاری در سراب سرمایه سالاری و نفی و انکار فردیت حقیقتی و متعالی هریک از آدمیان می دانند .
در عرفان نظری در بحث از اسماء الهی این نظر وجود دارد که هر فرد انسانی مظهر اسمی از اسماء الهی و تحت تدبیر و تربیت آن قرار دارد و دقیقاً شکوفایی و تکامل فردی آدمی از طریق تحقق نسبت قرب و انس با اسمی که هر فرد آدمی مظهر آن است تحقق می یابد . باید توجه داشت که این فرد گرایی متعالی واینکه فردی مصداق یک اسم الهی قرار گیرد ؛ به طور ماهوی رودروی با اومانیسم و فرد گرایی بوژروائی قرار دارد . در فردگرایی بورژوائی ، مبنا و محور و دایر مدار هستی انسان خود بنیاد است و این خود بنیادی با غیبت و حذف عالم غیب تلازم کامل دارد . فردگرایی بورژوا فقط در حیطه مقررات حقوقی و برخی وجوه سیاسی فردیت انسان ها را آن هم بر مبنای عالم خود بنیادی به رسمیت می شناسد و افق آرمان گرایانه آن در حد آرمان گرایی بورژوائی ( سودجویی ، مال دوستی ، سوداگری ) خلاصه
ادامه مطلب
در روايات از حضرت مهدی (عج) تعبير به بهار روزگاران شده است و جزء سلامهايی كه به محضر حضرت ميشود آوردهاند: “السلام علی ربيعالانام و نضره الايام” درود بر بهار بشريت، بهاران تاريخ و طراوت روزگاران.
كسانی كه ايشان را ديدهاند، توصيفاتی از شمايل ظاهری او كردهاند و توصيفاتی را نيز پيامبر اكرم (ص) يا ائمه ديگر از اين بزرگوار كردهاند و در آثار محققان، چنين منعكس شده است: چهرهاش گندمگون، ابروانش هلالی و كشيده، چشمانش سياه، درشت، جذاب و نافذ، شانهاش پهن، دندانهايش براق، بينی كشيده و زيبا، پيشانی بلند و تابنده، استخوانبندی او صخرهسان، گونههايش كمگوشت و از فرط بيداری شبها، اندكی متمايل به زردي، بر گونة راستش خالی سياه، عضلاتش پيچيده و محكم، موی سرش بر لاله گوشها ريخته و نزديك به شانهها، اندامش متناسب و زيبا، قيافهاش خوشمنظر و رخسارش در هالهای از شرم بزرگوارانه و شكوهمند پنهان، هيئتش سرشار از حشمت و شكوه رهبري، نگاهش دگرگون كننده و فريادش همهگير و درياسان است.
ادامه مطلب
گفته شده است كه در مدرنیته، جای انسان و خدا، عوض شده است، ذهن انسان، تمایلات انسان و منافع او، اصالت یافته و هر آنچه او را محدود كند (اعمّ از اخلاق، حقیقت و تكلیف) در مرتبه دوم قرار ميگیرد و اومانیزم، فردگرائی، آزادی، دمكراسی، لیبرالیزم و سكولاریزم، همه بر همین اساس، پای گرفتهاند.
در اسلام، انسان، نه دشمن خدا و نه رقیب اوست. اسلام ميخواهد كه انسان، خلیفه خدا باشد. ميخواهد آحاد بشریت، به چنان رشد عقلی و اخلاقی برسند كه هیچ خونی در زمین ریخته نشود، هیچ حقّی پایمال نگردد، هیچ انسان گرسنه و بيپناه و تحقیر شدهای نباشد و نفسانیت، چنان مقهور اراده انسان باشد كه فرشتگان الهی در برابر او سجده كنند. اسلام، انسان را دارای كرامت، قدرت انتخاب، مسلط بر خویش و بر جهان، عاقل، مسؤولیتپذیر و ارزش گرا ميخواهد، به انسان خوشبین است و همه بشریت را دارای فطرت پاك و اصالتا خیرخواه ميداند و همه تكالیف دینی كه نازل كرده برای حراست از فطرت، عقل و كرامت انسانهاست . در اسلام، حقوق را از تكلیف، و اقعیت را ازارزش، دنیا را از آخرت، معاد را از معاش، اخلاق را ازاقتصاد، تفوی را از سیاست و دین را از دولت، نميتوان تفكیك كرد.
این تفكیكها بمنزله مثله كردن انسان و متلاشی كردن دین است. كرامت انسان، در عشق ورزی به خدا و اطاعت از اوست، رشد حقیقی بدون شناخت خدا و راضی كردن او و حركت به سوی او محال است. همه ارزشهای دیگر، ارزشهای واسطه، مقید و مشروط اند. آزادی، عقلانیت، دنیا، آخرت، حق، تكلیف، فرد، جامعه ، جنگ، صلح، حكومت، شكست و پیروزی، ثروت وفقر، همه و همه اگر در مسیر عدالت و معنویت باشند با ارزش است. عدالت و معنویت نیز از آن جهت كه گام هایی در راه خدا، محبت به خدا و نزدیك شدن به اوست، ارزش دارند ولی ارزش ذاتی و حقیقی، همان معرفت به خدا و محبّت او و اطاعت اوست. مسلمانان به علم، تكنولوژی، سیاست، اقتصاد، حكومت، جهاد، صلح، عقل ابزاری، توسعه، آبادی دنیا، عقل ابزاری و آزادی و حقوق بشر، اعتقاد دارند اما همه را برای همان هدف نهائی ميخواهند. ما معتقدیم روزی كه عاقبت مهدی "عج" (فرزند پیامبر اسلام) و عیسی بن مریم (ع) بازگردند و قدس به دست مسیح، آزاد شود، سراسر جهان را چنین عقلانیت، محبّت و عدالتی فراخواهد گرفت ولی تا آن روز، ما نیز موظفیم در راه گسترش توحید و عدالت، گسترش عقلانیت و محبّت، تلاش و مبارزه كنیم. ما با دینِ دنیوی، دین سیاسی، دین دولتی و دینی كه ابزار دست صاحبان قدرت و ثروت شود و نیز براساس ریاكاری و خشونت، تحمیل شود، مخالفیم. ولی معتقدیم كه دین، به مقداری مناسك عبادی شخصی، محدود نميشود و باید قدرت و ثروت را در برابر حقیقت، اخلاق و عدالت، خاضع كرد و سیاست و حكومت را دینی كرد. وجدان فردی، اخلاق شخصی و تجربه معنوی درونی و ایمان قلبی، جزء اركان اسلام است اما همه اسلام، منحصر در امور فردی و عبادی نیست بلكه قوانین سیاسی، اقتصادی وقضائی اسلام نیز كه برای گسترش اخلاق و عدالت در سطح اجتماعی و حكومتی آمدهاند، به همان اندازه،مقدّس ولازمالاجراءاند.زیرانميتوان بااقتصاد فاسد و حكومت غیرعادلانه، به اخلاق سالم اجتماعی رسید.
ادامه مطلب
مفهوم تهاجم فرهنگی اینست که فرهنگی قصد منحل کردن فرهنگ دیگر و جایگزین شدن به عرصه های فرهنگ دیگر هجوم می برد . در کل دو فرهنگ داریم : فرهنگ اسلامی و فرهنگ مادی ( مدرنیته ) . این دو فرهنگ در نگاه به انسان ، دنیا ، آخرت تفاوتهای بسیار جدی دارند . فرهنگ مدرنیته بر مبانی خاصی استوار است که در تمامی زمینه ها با فرهنگ اسلام بصورت جدی متفاوت است . مدرنیته خواستار جایگزینی با فرهنگ اسلامی است و ابزارهای فراوانی در اختیار دارد .
فرهنگ مدرن برای توسعه و بسط خود یک نظام مفاهیمی را تولید کرده است و بعد متناسب با این نظام یک ساختار مالي را ایجاد نموده و نظام محصولات را بوجود آورده است . نتیجه این محصولات تغییر نظام ارضاء و زیست بشر است . بعد از دوره رنسانس تغییر نگاه بشر به جهان و سعادت و زندگی است که حتی تغییر در مفاهیم علمی را داشته ایم . منطقهای تحقیقاتی و بدنبال آن مفاهیم تخصصی بوجود آمده است که علوم تخصصی را بوجود آورده اند . بر پایه آن مدارج علمی بوجود آمد . اگر 500 سال به عقب برگردیم مفاهیم تخصصي علوم مثل رياضي ‚ زيست ‚ جامعه شناسي نبودند ولي بتدريج توليد شدند و به كسي كه حدي از اين مفاهيم را ياد بگيرد مراتب علمي و درجه مي دهند ( مانند ليسانس ‚ فوق ليسانس ... ) كه البته سعي شده اين مدارج در تمام دنيا به يك شكل ارزش داشته باشد تا متناسب با اين مدارج مناسب اجتماعي تعريف شده باشد كه مناسب بر اساس مدارج علمي تقسيم شده اند و اداره جامعه صورت گرفته است .نتيجه اينكه توليد يكسري محصولات را داريم كه ناشي از علوم جديد هستند و به شكلهاي متفاوتي وجود دارند و به همين ترتيب چرخه نيازها و به دنبال آن ارضا نياز ها بوجود خواهند آمد كه ممكن است در گذشته نبوده اند . كه نياز هاي توليد شده طي فرايند هاي خاصي ارضاء خواهند شد و در عرصه هاي متفاوت سياسي ‚ اقتصادي ... نياز هاي متفاوتي وجود دارند .
ادامه مطلب
«جهانی شدن» یا «جهانی سازی» و یا همان «غربی سازی جهان» پروژه یا پروسه مدیریت شدهای است كه غرب به رهبری آمریكا در حال پیگیری آن است. علمای اسلام در كشورهای اسلامی در حالتهای متفاوتی هستند: در بعضی از كشورها - مثل كشورهای خاورمیانه - كه اكثریت آنها مسلمان هستند علمای اسلام در شرایط پیامبر در مدینه به سر میبرند و موظف به تلاش برای تشكیل حكومت دینی و اجرای حدود هستند؛ اما در كشورهایی مثل كشور شما - بوسنی - كه مسلمین در اقلیت هستند، علمای اسلام باید نقشی را ایفا كنند كه پیامبر اكرم (ص) در مكه ایفا كردند. شما در مقام نشر عقاید و اخلاق دینی هستید، نه اجرای حدود دینی.
«گلوبالیزاسیون» به مفهوم لازم (جهانی شدن) به عنوان گسترش طبیعی سیطره تمدنی است كه فعالتر و علمیتر است. غرب، نه به مفهوم جغرافیایی بلكه به مفهوم سیاسی و ایدئولوژیك، دنیا را به دو بخش برتر و بربر تقسیم میكند!
اسلام با جهانی شدن به مفهوم گسترش ارتباطات، تجارت و عقل ابرازی هیچ مشكل ذاتی ندارد؛ اما بالعرض مشكل دارد. چون امروزه مسلمانان - متاسفانه - در حوزه سیاست، علم و اقتصاد، دست فروتر را دارند نه فراتر و برتر و در عالم ارتباطات و تبادل - حتی تكنولوژی و فرهنگ - هر چند پروسهای طبیعی باشد، قوی، ضعیف را پایمال میكند.
این یك پروسه طبیعی نیست، یك پروژه برنامهریزی شده است. این توسعه طلبی استعماری، هژمونی لیبرال سرمایهداری در غرب، برای تسلط بر تمام جهان است. جهانی سازی به این مفهوم، سلطه غرب است و بر جهان و به خصوص جهان اسلام؛ و در هر سه حوزه اقتصاد، سیاست و فرهنگ تعقیب میشود.
در حوزه اقتصاد، جهانیسازی به مفهوم سلطه كمپانیهای سرمایهداری غرب بر منابع خام جهان اسلام است و به مفهوم سلطه این كمپانیهاست بر بازار جهانی و جهان اسلام و تغییر ذائقه مصرفی مردم.
در حوزه فرهنگ، جهانیسازی فرهنگسازی برای رشد مصرفگرایی، تنوع طلبی و لذتطلبی است. هدف، ایجاد وابستگی اقتصادی در جهان اسلام و غارت آن در حوزه سیاست است جهانیسازی به این مفهوم، عبارت است از جهانیسازی سلطه سیاسی بر كشورهای اسلامی؛ كه تا به حال از طریق گسترش جنگهای مذهبی و نژادی و قومی و ملی بین مسلمانها تعقیب میشد و این اواخر از طریق لشكركشی و اشغالگری و جنگ و لااقل در جهان اسلام به اصلیترین ركن توسعه سیاسی یا مدرن كردن سیاست - یعنی دموكراسی - هم تن نخواهند داد.
ادامه مطلب
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
بنده هرگز صلاح نمیدانم كه برای اقامهی حجت و دلیل به گفتار غربیها متوسل شوم، چراكه از یك سو اعتقاد دارم آنها خود قادر به شناخت حقیقی خود و جامعهی خود نیستند و از سوی دیگر، هرچه را كه از قول آنها ذكر كنیم باز هم هستند كسانی كه در همان باب اقوالی كاملاً مخالف بر زبان و قلم خویش راندهاند، زیرا كه تفرقه و تشتت آرا از لوازم ذاتی و لاینفك تمدن غرب است. اما با این همه، اكنون قصد دارم كه محور اصلی مباحث این مقاله را سخنانی قرار دهم كه مارشال مك لوهان 1 در باب «رسانهها و پیام» گفته است.
اكنون زندگی ما، به خصوص كودكان و نوجوانانمان، در اوقات فراغت2 نظم مسلكی خویش را از دست داده و نظامی متناسب با برنامههای تلویزیون گرفته است و به همین علت در صبح روزهای جمعه برای آنكه برنامههای تلویزیون با نماز جمعه معارضه نكند برنامهها را قطع میكنند، اما در هنگام اذان مغرب كه برنامهها فقط برای پخش مختصری قرائت قرآن، اذان و چند جملهای مناجات قطع میشود و بعد ادامه پیدا میكند، بازار مساجد بسیار كساد است؛ علاوه بر آنكه ما و كودكانمان برای تماشای فیلم سینمایی عصر جمعه نمازمان را درست در آخرین فرصت ممكن به جای میآوریم. باز خدا پدرشان را بیامرزد كه برنامهها را فقط تا ساعت بیستوسه ادامه میدهند 3 و لااقل زمستانها نماز صبح مسلمین قضا نمیشود.
ادامه مطلب
به هر حال، با پايان يافتن اين دهه وعده تغيير راستين، عقيم ماند و وضعيت سابق برقرار شد. پيتر بيسكيند در كتاب خود چنين مى نويسد: اگرچه دهه ۷۰ حاوى يادگارى هاى درخشانى از كارگردان هاى بزرگ خود است، انقلاب فرهنگى اين دهه، همچون انقلاب سياسى دهه ،۶۰ در نهايت شكست خورد.
رابين وود، در مقاله «هاليوود: از ويتنام تا ريگان» استدلال مى كند كه جنگ ويتنام، بيش از ساير حوادث، متكى بر سازهاى مخالف جامعه غرب بود و همزمان سيستم را بى اعتبار و مخالفين را برجسته ساخت. با اين حال، وود، همچون بيسكيند، تصديق مى كند كه «اين بحران عمومى در اعتماد ايدئولوژيكى هرگز در انقلاب لحاظ نشد. هيچ برنامه منسجم اجماعى _ اقتصادى ظهور نكرد.»
نشانه هاى تجارى بار ديگر آمدند كه نقش خود را در شكل دادن به [صنعت] سينما، ايفا كنند. بنابراين، اصل اساسى اقتصاد سياسى _ يعنى سانسور ذاتى بازار جمعى _ برقرار شد. نكته تمسخرآميز آن است كه يكى از فيلم هايى كه به مثابه سند آزادى و ابهام انگيزى هاليوود دهه ۷۰ منظور مى شود، يعنى فيلم «شبكه» ساخته سيدنى لومت (۱۹۷۶)، به دقت اين پديده را به تصوير مى كشد. «شبكه» نمونه يك فيلم بسيار موفق و مورد تحسين منتقدين است كه تلويزيون، ايدئولوژى، به روز بودن راديكال و پيامدهاى كاپيتاليسم بعد از جنگ به رهبرى آمريكا را به نقد مى كشد و در عين حال مفرح است: امرى كه امروزه به زحمت با آثار امثال مايكل مور و غيره، مى توان شاهد آن بود.
كارگردانى لومت و فيلمنامه پدى چايفسكى، امراض دنياى مدرن را به باد انتقاد مى گيرد و اين انتقاد با تك گويى هاى سريع گروهى از ستارگان سينما (پيتر فينچ، فى داناوى، رابرت دووال و ويليام هولدن) ادا مى شود. گفت وگوها اغلب پيشگويانه هستند: پيشگويى واقعيتى به نام تلويزيون و در نتيجه انحطاط [روند] توليد و ارزشهاى اجتماعى.
يكى از مضامين محورى «شبكه» - زوال جامعه و عشق (منطبق با معيارها و اخلاقيات مخاطب) است كه دنيا را بازنمايى مى كند (دنيايى در خور فضاى فكرى فيلم و كاراكترهايش) _ در تشريح اينكه بعد از دهه ۷۰ چه بر سر هاليوود آمده است، مفيد مى نمايد. درست همانند فروپاشى نظام استوديويى قديمى در دهه ۶۰ كه با تغيير جمعيت و ارزشها ناكام ماند. همين امر باعث رانش به سمت محافظه كارى اجتماعى و تداوم پروژه بازارى سازى هر چيزى در عصر ما شده است.
وقتى هوارد بيل (پيتر فينچ)، مجرى باسابقه [شبكه] UBS، به خاطر پايين آمدن تعداد بيننده هايش اخراج مى شود به دوستش كه مدير شبكه هم هست يعنى مكس شوماخر (ويليام هولدن) مى گويد كه او [هوارد] «خيال دارد مغزش را بپاشد توى هوا، درست وسط اخبار ساعت۷».
شوماخر در پاسخ مى گويد: «پسر، كلى بيننده گيرت مياد. بهت قول مى دم. پنجاه پنجاه باشد.» او به شوخى شروع به ور رفتن با اين ايده مى كند: «مى تونيم از روش يه سريال بسازيم. خودكشى هفته. اوه، بى خيال، چرا خودمونو محدود كنيم: اعدام هفته.»
بيل وسط حرفهاى او مى گويد: «تروريست هفته». چشم هاى مكس گرد مى شوند؛ او موقتاً در خيال خود را تهيه كننده يك تلويزيون تجارى مى بيند: «من عاشق اين چيزهام. خودكشى ها، قتل ها، بمب گذارى هاى بى هدف، آدمكشى هاى مافيا، تصادف ماشين ها، ساعت مرگ، شوى بزرگ شبانه روزهاى يكشنبه براى تماشاى تمام خانواده، اين كلك ديزنى عوضى رو مى كنه.»
ادامه مطلب
|
با توجه به ظهور موج هاى جديد جهانى شدن، سهم ايران در تجارت جهانى روز به روز كاهش بيشترى مى يابد. به عنوان نمونه، سهم ايران در صادرات كالايى جهانى به رغم لحاظ شدن نفت و گاز از ۶۹درصد در سال ۱۹۶۶ و ۲/۳ درصد در سال ۱۹۷۵ به كمتر از ۵درصد در سال ۲۰۰۰ و ۴درصد در سال ۲۰۰۱ كاهش يافته است، اما از سوى ديگر ورود به بازارهاى جهان و رقابت با شركت ها و كمپانى هاى خارجى به عنوان يك امر مسلم مسأله اى است كه قابل چشم پوشى نيست. همچنين بايد بدانيم كه تجويز و الگوبردارى كوركورانه براساس يك نسخه خاص و متداول كه عموماً توسط كشورهاى فرودست دنبال مى شود، نمى تواند بهترين راه حل تلقى شود. تجربه بسيارى از كشورهاى آمريكاى لاتين نشان مى دهد كه معادل سازى نرخ كالا و خدمات با بازارهاى جهانى، به گسترش فقر و نابرابرى هاى اقتصادى منجر خواهد شد. دكتر موسوى جامعه شناس و استاد دانشگاه الزهرا در اين مورد نظرات جالبى دارد، وى مى گويد: جهانى شدن خارج از مقوله تهديد، ظرفيت هايى را نيز براى خروج از انفعال در اختيار كشورهاى در حال توسعه قرار داده است.
موسوى بر اين باور است كه ما نبايد جهانى شدن را يك پديده مذموم و نكوهيده بناميم، چون اگر اين ايده در دستگاه ذهنى مان رسوب كند، به تدريج دايره انزواى ما را تكميل تر مى كند.
دكتر موسوى معتقد است از منظر ديگر شهرهاى امروزى بستر جهانى شدن هستند و در همين زمينه برخى از كشورها توانسته اند با توجه و استفاده از الگوهاى جهانى شهرهاى مدرنى را تأسيس نمايند. گفت و گوى ما را با اين استاد دانشگاه بخوانيد:
* آيا ما ناگزيريم مك دونالد بخوريم، هرى پاتر بخوانيم و فيلم هاى سينمايى هاليوود را تماشا كنيم؟
- پاسخ اين قضيه البته برمى گردد به اين كه ما با پديده هاى شناخته شده جهانى، چه طور برخورد كنيم؟ در واقع نظام غذايى جهانى امروز به نام مك دونالد، فيلم هاى سينمايى مشهور و حتى موسيقى راك به عنوان يك ژانر شناخته شده كه در بين جوانان در سطح دنيا طرفداران زيادى دارد، همه و همه معرف يك انگاره و نظام فرهنگى مشخص هستند. اما ريشه اين موضوع به نوع رويكرد، تحليل و تصور ما از واقعيت هاى بيرون از ايران مربوط مى شود. واقعيت هايى كه امروزه مارك جهانى گرفته اند و براى عموم شناخته شده است.
اين سؤال به نظر من فقط مربوط به ايران نيست. پرسشى است كه در بسيارى از كشورهاى دنيا مطرح مى شود. با محصولاتى كه داراى اتيكت، نماد و يا نشانه هاى جهانى هستند، چگونه روبرو شويم؟ آيا محكوم به پذيرش اين مصاديق هستيم يا بايد از كنار اين موضوعات بى تفاوت عبور كنيم؟
* در واقع مى توان گفت مك دونالدى شدن، فرهنگ هاى سنتى را با سؤالات و چالشهاى جدى روبرو كرده است ؟
- البته تنها موضوع مك دونالديزه شدن، فراگير شدن پديده اى به نام نظام غذايى يا فرهنگ خاص غذايى نيست. بلكه موارد فراوانى هست كه نياز به بررسى و پاسخ گويى دارد. مثلاً ما با اين سؤال اساسى روبرو هستيم كه نتايج و تبعات فرايندى به نام جهانى شدن، بر بستر شهرها، نظام شهرى، روابط و سازمان شهرى تا چه حد تأثير گذار خواهد بود؟ آيا ما محكوم هستيم كه الگوهاى شهرى امان را از كشورهاى مدرن غربى كپى بردارى كنيم؟
موردى كه شما اشاره كرديد بخشى از واقعيتى است كه از دل پديده جهانى شدن بيرون مى آيد، منتها چون اين ها ريشه در فرهنگ اروپايى و آمريكايى دارند، براى مصرف كننده هايى كه خارج از سيستم اروپا و آمريكا در جايى مثل ايران زندگى مى كنند، ايجاد ترديد، نگرانى و ابهام مى كند و به نوعى آن ها را به چالش فرا مى خواند.
* پس شايد بهتر باشد اين سؤال را مطرح كنيم كه چه كنش ها و رويكردهايى را مى توان در برخورد با مدرنيته اتخاذ كرد؟
- در اين مورد چند گرايش وجود دارد. عده اى مى گويند ما بايد اين نمادها را بپذيريم كه البته تجربه ما نشان مى دهد اين پذيرش، نبايد پذيرشى قطعى و مطلق باشد. عده اى ديگر معتقدند: ما بايد الگوهاى جديدى توليد كنيم كه با سنتهاى ما همخوانى داشته باشد. اگر درصد سال گذشته الگوهاى خارجى به ايران مى آمد و بدون چون و چرا پذيرفته مى شد و طبقات نخبه و روشنفكر آن ها را مى پذيرفتند، خوشبختانه بعد از انقلاب اين آگاهى پديد آمد كه نبايداين نمادها، نمادهاى مطلق و صد در صد پذيرفته شده و به عنوان نمادهاى هميشه پايدار تلقى شوند. به نظر من اگر ما آگاهانه با الگوهاى متفاوتى كه به كشور مى آيندبرخورد كنيم مى توانيم نمادهايى را از خود خلق نمائيم.
* مسأله اى كه هست، اين است كه اگر ما جهانى شدن را به شكل يك پروژه ببينيم، به نظر مى رسد با يك پروژه غربى مواجه هستيم. پروژه اى كه مبتنى بر بنيان هاى سرمايه دارى و ليبراليستى است. به نظر شما آيا كشورهاى جهان سوم مى توانند سهمى در تكوين مدرنيته داشته باشند؟
ادامه مطلب
|
اين نوشته سعى خواهد كرد ديگرانگارى مسلمانان و عرب ها را در فيلم هاى غربى بررسى كند، به كليشه هاى اصلى مسلمانان در فيلم هاى غربى نگاهى اندازد و اين تصاوير كليشه اى را با شيوه ارائه خود مسلمانان در فيلم هاى اسلامى مقايسه كند. اين موضوع، مسائل بسيارى را درباره هويت مطرح خواهد كرد كه در پايان مختصراً به آن هم اشاره خواهد شد. عرب ها لزوماً مسلمان نيستند؛ گرچه عموماً با اين عنوان در هاليوود شناخته مى شوند. با اين وجود به تصاوير هاليوود از عرب هاى غيرمسلمان نيز اشاره خواهد شد.
۱- كليشه ها
مهم ترين نقص تصاوير مربوط به مسلمانان در فيلم هاى هاليوودى، تك بعدى بودن آن است. روى هم رفته، ويژگى هاى معمولى خاصى بى چون و چرا با مسلمانان و اعراب رابطه دارند؛ عمومى ترين خصيصه ها عبارتند از: قساوت، خشونت و خطرآفرينى؛ تهديد سياسى، ستيزه جويى و نفرت؛ تعصب و بى منطق بودن در مذهب؛ مردسالارى و نوكر صفتى در ميان زنان؛ فقر و عقب ماندگى؛ و فقدان ظرافت و فرهيختگى.
ادامه مطلب
بِسْمِالله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
منالمؤمنينرجالصدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضينحبه و منهم من ينتظر و مابدلوا تبديلا.
«قرآن كريم- الاحزاب آيه23»
سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، از اسوهاي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، از شير بيشة نبرد و عارف شبهاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.
سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالكاشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نميتوان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نميشود توصيف نمود و سنجيد.
اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران.
دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.
وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانيك فارغالتحصيل شد و يكسال به تدريس در دانشكدة فني پرداخت.
وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي
ادامه مطلب
وقتی فیلم اسكندر(الكساندر) الیور استون را دیدم از دقیقه بیستم به بعد چنان عصبانیتی مرا فراگرفت كه سكوت همیشگی مرا بهنگام تماشای یك فیلم درهم شكست چنانكه تعدادی از دوستان از این خرق عادت شگفت زده شدند.
عصبیتی كه نه از خود فیلم(كه فیلم اسكندر به غایت فیلمی ضعیف و سردستی است و حتی قابلیت مقایسه با فیلم قبلیی كه از اسكندر دیده بودم و ریچارد برتن را در نقش اسكندر دیده بودم نداشت) بلكه از بیغیرتی ما و دولتمردان ما كه در قبال مسائل پراهمیتی چون تغییر تاریخ ایران در فیلمهای كاملا سیاسی همچون اسكندر كسی دم برنمی آورد و ...
فیلم اسكندر را دیدم و كاش نمیدیدم و آنقدر حرص برای آنهمه بیآبرویی استون و شمایل نسبتا خوبی كه از او داشتم نمیخوردم (البته در فیلمهای سالوادور و پلاتون و حتی نیكسون نیز متوجه دروغهای تاریخی وی شده بودم).
این فیلم یكی از پرخرجترین فیلمهای تاریخ سینما(اما به غایت ساده و ضعیف و فاقد حتی یك نمای فیلمبرداری كرین و تحرك سمعی بصری و تعلیق و حتی چهره پردازی و صحنه آرایی معمول هالیوود) است و بازیگرانی چون آنتونی هاپكینز(در نقش بطلمیوس) و آنجلینا جولی(در نقش المپیاس، مادر اسكندر) و كریستوفر پلامر(در نقش ارسطو) و ... در آن حضور دارند و محصول مشترك ۴ كشور آمریكا و آلمان و انگلستان و هلند است و یك اتحاد كاملا غربی را علیه شرق و منحصرا ایران و هند (و علی الخصوص ایران) نشان میدهد به نظرم میرسد كه در اینجا قید میكنم و از تمامی دوستان خارج از كشور كه به آدرسهای میل «الیور استون» و دفاتر فیلمسازی مشهور آمریكا و انگلستان دسترسی دارند، میخواهم كه با پرینت یا كپی گرفتن از این مطالب آنرا حتما بگوش كسانی كه فكر میكنند اگر سر خود را همچون كبك زیر برف كنند و فیلمی بسازند تا با حیثیت ایران و ایرانی بازی كنند كسی از نیرنگ آنها خبر نمیشود حتما برسانند.
ادامه مطلب
تا به حال یادداشتهای بسیاری به رشته تحریر درآمدهاند که بر ارائه تصاویر مخدوش از اسلام و مسلمانان توسط هالیوود تاکید میکنند. اما اگر به این حقیقت توجه کنیم که صنعت فیلمسازی غرب به واسطه یهودیان اداره میشود، این شیوه عملکرد چندان جای تعجبی نخواهد داشت.
نیل گابر نویسنده یهودیتبار در کتابش تحت عنوان "امپراتوری از آن خودشان: چگونه یهودیان هالیوود را اختراع کردند" به سال 1988 نشان داد که بزرگترین استودیوهای هالیوود از جمله کلمبیا، مترو گلدوین مایر، برادران وارنر، پارامونت، یونیورسال و فاکس قرن بیستم توسط یهودیان تاسیس شده اند و به واسطه یهودیان اروپای شرقی اداره می شوند. زمانی که فیلم های ناطق پا به عرصه ظهور گذاشتند، هالیوود مورد تاخت و تاز نویسندگان یهودی قرار گرفت.
در گذشته مستعدترین آژانسهای اطلاعاتی آمریکا توسط یهودیان اداره می شدند و نفوذ این قوم در اصنافی چون وکالت و پزشکی بسیار پررنگ بود. اما با تاسیس صنعت فیلمسازی غرب همگی به سمت هالیوود گسیل شدند. اسکات فیتزجرالد از تاسیس صنعت فیلمسازی غرب به منزله جشنی برای یهودیان یاد می کند و معتقد است که اداره هالیوود به واسطه یهودیان بیشتر شبیه یک تراژدی است.
احاطه هالیوود توسط یهودیان چنان سریع صورت گرفت که هنری فورد در کتاب "استقلال نازپرورده" به این نتیجه میرسد که یهودیان تنها بر 50 درصد از صنعت فیلمسازی احاطه ندارند بلکه تمامی آن را در اختیار دارند. اینگونه است که در حال حاضر جهان علیه تحقیرهای حاصل از صنعت سرگرمی سازی مسلح شده، چرا که با روی کارآمدن یهودیان در هالیوود مشکلاتی در زمینه ساخت فیلم های سینمایی بوجود آمده که عواقب آن در سال های آینده مشخص می شود.
نورمن اف کانتور، پرفسور دانشگاه نیویورک در مطالعاتی که به سال 1994 انجام داد به این نکته اشاره کرد که تولید فیلم در هالیوود و توزیع آن در 50 سال نخست حیات هالیوود، تحت سلطه یهودیان مهاجر صورت می گرفته است و در حال حاضر نیز قسمت اعظم فیلمسازی در آمریکا تحت کنترل یهودیان است. جدیدترین وجه این موضوع را می توان در قالب تاسیس استودیو دیسنی در دهه 1990 مشاهده کرد که مدیران آن همگی یهودی هستند.
ادامه مطلب
نخست_ تصوير جهان قرون وسطي كه در آن هر چه هست آن چيزي است كه خداي خالق به عنوان برترين علت خلق كرده است و به اين سبب، واجدالوجود، در رتبه خاصي از نظام علت و معلولي جهان قرار مي گيرد.
دوم_ تصوير جهان يونانيت: آنچه هست همان است كه مي خيزد و انسان را به حضور مي طلبد و خود را عرضه مي كند. آغاز محوريت انسان متفكر يوناني سرچشمه دو جريان انسانگرايي (اومانيسم) و عقل گرايي (راسيوناليسم) مي شود، در صفحات ورق نخورده تاريخ اروپا.
سوم_ تصوير جهان مدرن: در اين تصوير، انسان مقدم بر هر چيز وارد مي شود و چون شبكه اي خود را بر پا مي دارد تا هر چيز خود را در آن باز نماياند. در اين مرحله انسان در كانون خلقت واقع شده و هر چيز ديگر به ابژه بدل مي شود، مفعولي كه بايد به تجربه اي براي انسان بدل شود تا در حيطه دانش او قرار بگيرد.
سيري كه بر شمرديم منجر مي شود به تامل در جهان معاصري كه فقدان خدايان به زعم هايدگر يكي از خصوصيات بنيادين آن مي باشد. خصوصياتي كه از جمله بارزترين آنها، علم، پديده ذاتي عصر مدرن مي باشد، پديده اي كه بر پايه تفكر عقلاني به جا مانده از عصر يونانيت، در قرن هفدهم ميلادي اوج مي گيرد.
از آنجا كه توضيح عوامل شكوفايي علمي در اروپا از حوصله بحث خارج است، تنها به ذكر پديده هاي ديگر عصر مدرن اكتفا مي كنيم. پديده هايي چون تكنولوژي ماشيني، با علم بر اينكه تكنولوژي نوعي تغيير شكل «عمل» است كه نخست به كارگيري علوم فيزيكي رياضي را طلب مي كند. گاه اين پديده ها در عالم هنر محسوس ترند همچون پديده انتقال هنر به محدوده زيبايي شناسي ( Aesthetics) جايي كه اثر هنري به موضوع تجربه ذهني صرف بدل مي شود، مقطع ظهور هنر مفهومي (Conceptul art) زماني كه سوژه از نقاشي رخت بسته و مفهوم به بار مي نشيند.
به هر تقدير شايد طرح عده سوالاتي در باب مباني تفكر غرب ياريگر پي جويي ريشه هاي تحولات هنري قرن بيستم اروپا گردد، تحولاتي كه امروز سخت گريبانگير ذهن هنري جامعه ماست، باشد كه فهم اين سمفوني گاه گوشخراش و گاه فريبنده هنر مدرن به گوش كودكان فرداي اين مرز و بوم آسان شود.
نويسنده: احسان آهني
اگر بخواهیم به صورت خیلی مختصر و مفید تعریف کنیم كه البته به نظر من مهمترین تعریفی هم که از جهان جدید و بشر جدید شده است، همين تعریفی است که فرانسیس بیکن مطرح کرده است. بیکن در توصیف جهان جدید و بشر جدید به این نکته اشاره کرده است که بشر جدید، بشری است که ملکوتش زمین است و ابزار رسیدن به این ملکوت، علم جدید است. واژهي جدید، یک مقدار گمراه کننده است و تا حدی بار ارزشی خاصی را به دوش می کشد.
منظور از جدید، مسلماً این نیست که چیز خوبی است؛ جدید در اینجا تنها به این معنا است که چیزی است كه قبلاً نبوده و سابقه نداشته است و در كل چیز بيسابقهاي در فرهنگ بشری پیدا شده است. ام اين چيز جديد، همان تغییر و تحولی است که در بشر و در جهان بینی او پیدا شده است. بشر قدیم ملکوت بهشتش را در آسمان ها می دید، ولی به توصیف فرانسیس بیکن، بشر جدید ملکوتش را در همین زمین میبيند. ملکوت بشر جدید زمین است، یعنی همین کره خاکی است؛ دیگر در آسمان ها به دنبال بهشت نمی گردد و ابزار رسیدن به این بهشت و ملکوت، علم و تکنولوژی است. چون علم و تکنولوژی، بشر را ارباب طبیعت می کند و می تواند نیروهای نهفته در طبیعت را به استثمار خود درآورد و از این بهشت استفاده کند. بشر جدید، بشری است که براساس همین بهشتش تعريف می شود، یعنی بشری است که بهشتش در همین دنیا تعریف شده است. عقلش معطوف به همین دنیا می شود و به عبارت ديگر، عقل ابزاری می شود. به دنبال این است که بر جهان و طبیعت سلطه پيدا كند. در طول تاریخ حیات بشر برروی کره زمین، این چیز بدون سابقه ای است و در هیچ سنتی چنین اتفاقی نیافتاده است. تنها در بشر جدیدِ غرب است که چنین اتفاقی رخ داده است و در دوره جدید، بهشت و آمالش را در کره خاکی دنبال می کند. بنابراين به تعبیر برخی از فلاسفه، در عصر جدید خدا غايب می شود و اين عصر، عصر ریا به خدایان است. به تعبير نيچه، خدا از زندگی بشر شخصي و اجتماعی بشر غايب می شود. نیچه جمله ای دارد كه هيديگر هم آن را تفسیر کرده است؛ نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت»
ادامه مطلب
|
به نظر مى رسد ضرورت طرح مسأله «زن در سينماى غرب» بسيار مهم است. زيرا در حال حاضر عيناً اين معنا گرته بردارى مى شود. خصوصاً طى سال هاى اخير سينماى ما راهى را دنبال مى كند كه سينماى غرب در مدت اين سال ها طى كرده است؛ همان مكانيسم هاى ستاره سازى، چهره سازى و همين كه ما خطاها و لغزش هاى اخلاقى چهره هاى مشهور را به واسطه اى كه مشهورند، ببخشيم.
اين كه امروز اين چهره ها به صورت كاملاً واضح و آشكارا دستاويز تبليغات قرار مى گيرند، چهره هايشان روى جلد جرايد چاپ مى شود، نشان مى دهد كه اين ماجرا در كشور ما هم تا حدودى در حال تقليد است. البته بايد ذكر كرد كه افكار جامعه ايرانى به ميزان جامعه غربى سطحى نيست. مردم ما پيچيده تر هستند؛ يعنى به اين سادگى به رسانه ها اعتماد نمى كنند. اما حتماً در جامعه ما اقشار سطحى نگر نيز وجود دارند.
جوانانى كه به سادگى الگو مى گيرند، به سادگى اعتماد مى كنند و به سادگى تقليد مى كنند و كار به جايى مى رسد كه سرو كله اين افراد حتى در رقابت هاى انتخاباتى پيدا مى شود، ابراز احساسات مى كنند، از كانديدايى طرفدارى مى كنند، در مورد كانديدايى حرف مى زنند، در ميادين تهران ظاهر مى شوند و در روزنامه ها مصاحبه مى كنند. يعنى نقش هاى اين افراد به اين اندازه جدى مى شود. بنابراين ضرورت طرح مسأله اين است كه اين تجربه و مرور آن در سينماى مغرب زمين، اولاً در لايه هايى از كشور ما قابل تكرار است و ديگر اين كه اين فيلم ها را تنها جوانان امريكايى نمى بينند.
فرزندان ما هم مى بينند و اتفاقاً از فيلم ايرانى نيز بيشتر مى بينند. پس لازم است بدانيم در آن جا چه گذشته است؟ سير تطور شخصيت زن در سينماى غرب چگونه شكل گرفت؟ چگونه از اذهان آن جامعه ارزش زدايى شد؟ چه نسبتى بين مردم و سينما بود كه شخصيت زن را در واقعيت جامعه تنزل داد؟ و حال فرزندان ما عين آن مفاهيم را در خانه ها، سينماها و دانشگاه ها مى بينند. دسترسى به اين مطالب بسيار آسان است. بنابراين شناخت اين مقوله بسيار جدى است و دوستانى كه اين موضوع را انتخاب كرده اند، انسان هاى تيزبينى بوده اند كه به اين مفاهيم توجه داشته اند.
فعال ترين و مؤثرترين عامل كنترلى در حوزه سينما، همان كانون خانواده است. منتهى اين كنترل، كنترل حذفى نيست، كنترل تحليلى است. مشكل عمده ما با جوانان اين است كه ما سينما را نمى شناسيم و آن ها فكر مى كنند، مى شناسند و به لحاظ معلومات از ما جلوترند. ولى چه معلوماتى؟ معلوماتى كه كاملاً از جنس كف روى آب است. اين كه فلانى اسمش چيست؟ چند سال دارد و چند سال است كه وارد سينما شده است؟ يا ايشان قرار است تبليغ كدام شركت را به عهده بگيرد؟ در حال حاضر اين سوالات مورد اقبال جوانان ماست. پدر و مادرها هم اين ها را نمى شناسند، و حق هم دارند. اصلاً برايشان مهم نيست. قرار نيست بدانند. اين احساس يك علم كاذبى را براى نسل جوان ايجاد كرده است كه ما چه چيز مهمى مى دانيم كه نسل پيشين ما نمى داند. تا زمانى كه خانواده ها نسبت به ذات سينما واكسينه نشده اند و اطلاعاتى را كسب نكرده اند و چيزى را به درستى درنيافته اند، در اين رقابت بازنده هستند. ولى تصور نسل جوان اين است كه چون پدر و مادرها اين شبه اطلاعات را بلد نيستند، پس چيزى را نمى دانند.
مثلاً نمى دانند سينما و هنر چيست يعنى در حال حاضر با يك مشكل مفاهمه اى بين نسلى مواجه هستيم. اين مسأله به اين برمى گردد كه آن نسل جوان فكر مى كند چيزى مى داند كه نسل قبلى از آن ناآگاه است. آن چيز، اصلاً چيزى نيست، كف روى آب است.
مكانيزم سينما، مكانيزم جادوگرى و سلطه است. يك سالن نمايش فيلم را درنظر بگيريد. يك فضاى كاملاً تاريك، يك پرده در
ادامه مطلب
نگاهي به زندگي و آثار جك لندن؛ آغازگر رئاليسم منتقد در ادبيات امريكا
شهريار زرشناس
يكي از جنبههاي مهم براي شناخت تاريخي جامعه امريكا، ادبيات امريكا و سير تحولات آن است. اگر ادبيات جامعه امريكا را نشناسيم بسياري از ناگفتههاي تاريخي آن را درك نخواهيم كرد؛ چراكه اگر موتور محركه تحولات ادبي را تحولات سياسي، اجتماعي، اقتصادي بدانيم، بدونشك متقابلا آثار ادبي را نيز بايد انعكاسي از اين تحولات تلقي كنيم. با نگاهي به سير تحول ادبي در امريكا، پس از يك دوره حدودا صدساله از شكلگيري و رواج ادبيات تجاري و سپس ادبيات كلاسيك، آغاز دورهاي از رئاليسم ادبي مشاهده ميشود كه آثار «مارك تواين» طلايهدار آن بود. مارك تواين بهعنوان يك ژورناليست توانست هويت امريكايي را در داستانهايش بهخوبي ترسيم كند؛ اما رئاليسم زاويه ديگري نيز داشت و آن، نقد پرخاشگرانهاي بود كه در آثار تواين، «هنري جيمز» و«او. هنري» بروزي نداشت بلكه اين «جك گريفيت لندن» بود كه با واردكردن اين تم پرخاشگرانه انتقادي به آثارش توانست بر كرسي اولين داستاننويس رئاليسم انتقادي امريكا تكيه زند و شهرت جهانياش را با تعهدات فكرياش پيوند دهد. در اين مقاله با او، آثار و دستمايههاي ادبياش بهخوبي آشنا ميشويد.
در سال 1492.م كشتي كريستف كلمب و همراهان او در ساحل سرزميني كه بعدها امريكا[i] ناميده شد، لنگر انداخت. تعدادي از همراهان كلمب، يهوديان اروپايي و جمعي ديگر از آنان، دريانوردان اسپانيايي و ايتاليايي بودند. هزينه سفر را سرمايهداران سوداگر يهودي تامين كردند و ديگر امكانات را دولت استعمارگر پادشاهي اسپانيا فراهم ساخت. هدف دستاندركاران سفر، دستيابي به سود تجاري و كنترل بازارهاي شرق بهويژه هندوستان بود، اما مسيري كه كشتي كريستف كلمب در پيش گرفت، آنها را به سواحل امريكا رساند.
در نقاط مختلف قاره امريكا چند تمدن كهنسال سرخپوستي كه مبتني بر باورهاي ميتولوژيك و اسطورهاي بودند سيطره داشتند. ورود تدريجي مهاجران اروپايي در قرن پانزدهم تا هيجدهم به قاره امريكا، موجب نابودي كامل تمدنهاي بومي و نسلكشي سرخپوستان گرديد. تا اواسط قرن هيجدهم، مجموعهاي از كلنيهاي سفيدپوستنشين در خاك قاره تشكيل شدند و اين كلنيها تحت سلطه پادشاهي استعمارگر بريتانيا قرار داشتند. ساكنان اين كلنيها كه از نسل مهاجران سفيدپوست اروپايي بودند، اغلب نژاد انگلوساكسوني داشتند، به زبان انگليسي حرف ميزدند و به گرايشهاي مختلف پروتستانيسم و پيوريتانيسم مسيحي اعتقاد داشتند
ادامه مطلب

این فیلم که سومین تجربه کارگردانی مل گیبسون، بازیگری که با فیلمهای اسلحه مرگبار و Mad Max مشهور شد، محسوب می شود، از روز 24 ماه مارس در بریتانیا به نمایش در آمد. "رنجهای مسیح" ساعات نهایی زندگی مسیح را به تصویر می کشد.
شاید پیش از فیلم، فیلمساز را باید مورد توجه قرار داد. دیوید ادلشتاین، نویسنده اسلیت (Slate)، مل گیبسون، کارگردان رنجهای مسیح را بازیگری توصیف می کند که در اکثر فیلمهایش، تا زمانی که مورد ضرب و شتم قرار نگرفته، بر روی پرده زنده به نظر نمی رسد.
این منتقد به فیلم وطن پرست (Patriot - 2000) اشاره می کند که مل گیبسون با لذت به استقبال شهادت رفت و از دیگر موارد می نویسد: "مل گیبسون در فیلم شجاع دل (Braveheart - 1995) مزد تمام زحماتش را با دریافت جایزه اسکار گرفت و در فیلم تلافی (Payback - 1999) فیلمنامه را با اضافه کردن جزئیات بیش از اندازه خشونتبار تغییر داد."
مل گیبسون در مصاحبه هایش گفته بود که در مورد زندگی مسیح برایش این نکته تکان دهنده است که مسیح را شلاق و تازیانه زدند و سنگ بر تن او کوبیدند و آب دهان بر او انداختند و دستها و پاهایش را به صلیب میخ کردند و رهایش کردند تا از دنیا رفت، اما مسیح لحظه ای به انتقام نیاندیشید.
انتقادات
جدا از مسائلی که باعث می شود برخی مبانی تاریخی برخی حوداث را (آنگونه که در فیلم رخ می دهند) زیر سوال ببرند، مهمترین مسئله، خشونتهای به شدت آشکار فیلم است و این که مل گیبسون با این فیلم چه چیزی را می خواسته به نمایش بگذارد؟
جاناتان رامنی، نویسنده روزنامه ایندیپندنت می نویسند: "این فیلم را به هیچ وجه نمی توان با فیلمهای عمیق مذهبی مقایسه کرد. نه تنها واقع گرایی این فیلم شباهتی به انجیل به روایت متی ساخته پیر پائولو پازولینی ندارد، بلکه بیشتر به گرایشهای سادیسمی فیلم 120 روز سودوم از پازولینی نزدیک است که مجموعه ای بود از صحنه های منزجر کننده و غیرقابل تماشا."
دربیان خشونت، مل گیبسون، حتی ابایی از نمایش کنده شدن پوست پشت بدن مسیح (با بازی James Caviezel) زیر ضربه های شلاق های چرمی که بر سر رشته هایش قطعات تیز و برنده وصل شده، ندارد و از خشونت بار ترین لحظه ها، در یک صحنه فیلمساز، فرو رفتن این قطعات در بدن مسیح را به تصویر می کشد که شکنجه گر برای رها شدن شلاق، آن را می کشد و قطعاتی از پوست و گوشت مسیح را نیز از بدنش جدا می کند. بسیاری از صحنه ها به شیوه حرکت آهسته (Slow Motion) نمایش داده می شود که تاثیر نمایش شکنجه ها را چند برابر می کند.
جاناتان رامنی می نویسد:" زبان این فیلم به زبان سینمای وحشت نزدیک است و مشخص نیست که فیلم با این میزان نمایش جزئیات خشونت چگونه می خواهد تعالی بخش یا تهذیب کننده باشد."
او ادامه می دهد:" مشخص نیست که این فیلم می خواهد چه لطفی در حق مسیحیت یا مسیح انجام دهد، چرا که در زیر این باران خون، چیزی از هویت انسانی مسیح مشخص نمی شود."
پیتر بردشاو از روزنامه گاردین، تفکر پشت فیلم را کوته نظرانه و ابلهانه می خواند و می نویسد:" گرچه فیلم استادانه و جاه طلبانه ساخته شده، اما در نهایت به نمایشی از تسلیم و پذیرش آزار جسمانی تبدیل می شود که به طرز غیرقابل باوری سفیهانه جلوه می کند و پیام عشق مسیح و پیچیدگی های روحی او زیر سایه حمام های خون و تصاویر زخم های ساختگی مسیح در فیلم گم می شود."
پری سیبرت منتقد سایت اینترنتی مرجع All Movie Guide هم در توصیف فیلم می نویسد:"برای یک مومن، این فیلم یادآور خشونتی است که مسیح در تصلیب تجربه کرده اما برای کسانی که با تاریخچه اینگونه وقایع آشنایی ندارند یا به صداقت فیلم در بیان وقایع باور ندارند، تنها موضوع بحث برای تجربه سادیسم در سینما را فراهم می کند و در انتهای فیلم، بینندگانی که موقعیت درک جنبه های روحانی داستان برایشان فراهم نشده، بواسطه مشاهده خشونتی بی پایان،کرخی مرگباری را احساس می کنند."
ضد یهود؟
در پی نمایش این فیلم در سینماهای آمریکا (که معمولا پیش از سینماهای بریتانیا آغاز می شود)، عمده یهودیان این کشور نسبت به نقشی که در فیلم یهودیان در کشتن مسیح بازی می کنند، اعتراض کردند و آن را فیلمی ضد یهودی خواندند؛ مسئله ای که مل گیبسون آنرا نفی می کند.
در فیلم گرچه مسیح به خواست شورای روحانیان یهود مصلوب می شود اما شکنجه ها و خود عمل تصلیب توسط سربازان رومی (با قساوت تمام) صورت می گیرد. در واقع در فیلم، شکنجه ها و شلاق ها با تصمیم فرماندار رومی منطقه (پیلاته) و با این هدف انجام می شود که یهودیان متقاعد شوند تنبیه مسیح کافی است و او را رها کنن که البته یهودیان به این موضوع تن نمی دهند.
اما بنا بر متون تاریخی، تصلیب، تنبیهی سیاسی و در واقع حکومتی محسوب می شده که یهودیان به نوبه خود اجازه اعمال مجازاتی بیش از سنگسار را نداشته اند.
فیلم هم این موضوع را به تصویر می کشد که روحانیون یهود، به فرماندار رومی (با بازی Hristo Shopov) می قبولانند که مصلوب نکردن مسیح، خلاف خواست امپراتور خواهد بود.
گرچه فرماندار دستور تصلیب را می دهد اما در نهایت در صحنه ای، با شستن دست عنوان می کند که خواسته یهودیان را انجام می دهد و دست او از خون مسیح پاک است.
جاناتان رامنی، از روزنامه ایندیپندنت می نویسد:" مل گیبسون با به تصویر کشیدن صحنه هایی که در آن به یهودی بودن مسیح استناد می شود هم، ظاهرا کوشیده از متهم شدن به ضد یهودیت دوری کند."
اين منتقد معتقد است در چند صحنه، از جمله صحنه ای از فیلم که مسیح به فرماندار رومی می گوید "گناهکاران آنانند که من را پیش تو آورده اند"، و همچنین در صحنه ای دیگر با به تصویر کشیدن راه رفتن شیطان در میان روحانیان یهود، خود را در این مورد نقض کرده است.
لحظات پایانی فیلم را هم نباید فراموش کرد: (ظاهرا) قطره اشکی از آسمان فرو می ریزد، زلزله ای ایجاد می شود و معبد و بارگاه یهودیان تخریب می گردد. شاید در این لحظات تاکید مل گیبسون بر تخریب معبد یهودیان و در برابر اشاره ای اندک به تخریب دارایی های رومیان نیز سوال برانگیز باشد.
شیطان
مايا مورگنتسترن در نقش حضرت مريم
شیطان (با بازی Rosalinda Celentano)، زنی با ابروهای تراشیده با صدای یک مرد، تنها در ابتدای فیلم و در نقش "تردید" سخن می گوید.
او در ادامه تنها یک نظاره گر است که از نقش او تعابیر بسیاری را می توان داشت اما اشاره اندک داستان به دلایل رفتارها و ماهیتش در صحنه های گوناگون (از جمله شباهت به مریم مجدلیه در صحنه انتهایی) حتی این شبهه را ایجاد می کند که مل گیبسون حضرت مریم (Maia Morgenstern) و مریم مجدلیه (Monica Bellucci) را، علی رغم نقش کمرنگشان، حربه ای از سوی شیطان می دانسته که مسیح را از راه خود (رنج کشیدن در ازاء گناهان بشریت) بازدارند.
جاناتان رامنی همچنین صحنه ای را یادآور می شود که که شیطان، پیربچه ای کریه و زشت را که برپشت و شانه هایش مو روییده، به تقلید از تصویر در آغوش گرفتن عیسی از سوی مریم، در آغوش خود نوازش می کند. این منتقد می پرسد:" آیا هدف ایجاد یک شخصیت ضد مریم (Anti-Madonna) بوده؟ خدا می داند که اینجا منظور چه می توانسته باشد."
مل گیبسون در پاسخ به سایت اینترنتی Christianity Today می گوید:" هدف این بود که بدی (شیطان) درواقع نقش تحریف کننده خوبی (در آغوش گرفتن کودک توسط مادر) را داشته باشد که صحنه ای تکان دهنده است."
سوالات بی پایان
رفتار مردم یهود در فیلم سوال برانگیز است. همان مردمی که از شکنجه مسیح شادی می کردند و حتی در هنگام حمل صلیب به سمت او سنگ پرتاب می کردند، در برخی صحنه ها زاری کنان از سربازان رومی می خواهند که این شکنجه را خاتمه دهند!
مریم و مریم مجدلیه تنها ناظرند و بسیاری از منتقدان می نویسند یا شخصیت ایندو ضعیف طراحی شده یا اینکه مل گیبسون می خواسته تماشاگران فیلم در داخل داستان کسانی را داشته باشند که بتوانند همزاد پنداری کنند (در مقام بیننده رنجهای مسیح).
علت نواخته شدن یک قطعه موسیقی مربوط به مناطق جنوب شرق افغانستان، در فیلمی که داستانش در فلسطین رخ می دهد هم از دیگر نکات نامشخص است.
درنهایت
باوجود اینکه مل گیبسون عنوان کرده بود منتقدان فیلمش "نیروهای شیطان" و "فریب خوردگان شیطان" هستند، اما ظاهرا منتقدان سینما اعتقادی به مبانی فکری این ستاره هالیوود ندارند و بسیاری عنوان کرده اند که از خصائص نیکویی که مسیح با آنها شناخته می شود در این فیلم اثری نیست و شدت خشونتی بی دلیل علیه انسانی که حتی در فیلم لزوم از بین رفتن او هم بیان نمی گردد، بیننده را در پایان گیج و مبهوت بر روی صندلی سینما رها می کند.
شاید تنها صحنه موفق در معرفی خصائص مسیح را بتوان جایی نامید که مسیح، در حین رنج کشیدن و تصلیب، از خدا برای رومیان، بخاطر نا آگاهیشان، طلب بخشش می کند.
هنر فيلمبرداری (Caleb Deschanel) از سوی بسیاری از منتقدان مورد تحسین قرار گرفته اما همین منتقدان ابراز تاسف می کنند که این هنر در اختیار بیان جزئیات خشونتی قرار گرفته که شاید در سینمای هالیوود بی سابقه بوده است.
با این حال سایت All Movie Guide می نویسد ممکن است این فیلم، خوب باشد یا بد اما بی تردید در بیان آنچه که می خواهد موفق است: "رنجهای مسیح"
چكيده:
ظهور و بروز انديشهها و جريانهاى جديد، نسبت به انديشهها و جريانهاى موجود، به يكى از سه شكل زير صورت مىگيرد: 1ـ بر انديشهها و جريانها موجود تأثير مىگذارد و آنها را در درون خود حل مىكند؛ آنگونه كه ورود اسلام به ايران چنين كرد و همه مناسبات انديشهاى و رفتارى ايرانى را به رنگ خود درآورد؛ 2ـ در انديشهها و جريانهاى موجود حل مىشود؛ آنگونه كه بر سر مغولان فاتح در كشورهاىاسلامى درآمد و پس از مدت كوتاهى، انديشه و جريان مغولى در انديشه و جريان اسلامى حل شد؛ 3ـ در نزاعى نسبتاً طولانىوارد خواهند شد؛ آنگونه كه انديشه تجدد و مدرنيته با انديشه اسلامى، بهويژه از نوع شيعى آن، در افتاده است. در اين نزاع، گاه شاهد غلبه انديشه تجدد هستيم؛ آنگونه كه در مشروطه دوم محقق شد، و گاه شاهد غلبه انديشه و تفكر شيعى هستيم؛ آنگونه كه در پيروزى انقلاب اسلامى و پس از آن تحقق يافت.
از زمان ورود انديشه و تكنيك غرب به كشورهاى شرقى و از جمله ايران، روشنفكران اسلامى، براى تعامل ميان انديشه شيعى و تفكر غرب كه نوعاًُ از آن به تعامل سنت و تجدد تعبير كردهاند، يكى از دو راه «تسليم محض»، آنگونه كه در انديشههاى ملكم خان ناظمالدوله، تقىزاده، آخوندزاده و... مىبينيم، و «اخذ و اقتباس گزينشى»، آنگونه كه بيشتر در بين روشنفكران متأخر مىبينيم، را پيشنهاد دادهاند. جريان روحانيت شيعه در سير موضعگيرى خود در قبال غرب، ضمن اينكه هيچگاه پيشنهاد «تسليم محض» را نپذيرفته است، علاوه بر پيشنهاد «اخذ و اقتباس گزينشى»، دو پيشنهاد ديگر نيز ارايه نموده است: يكى پيشنهاد «طرد مطلق انديشه غربى» كه بيشتر در ابتداى ورود انديشه غربى از جانب برخى از علماى سطوح پايين شيعه ارايه شده است و ديگرى پيشنهاد «تصرف در انديشه غربى» كه اوج آن را در انديشه و نظام سياسى امام خمينى (ره) مىبينيم. تصرف، نه تسليم است، نه اقتباس است و نه طرد، بلكه راه مستقلى است كه روحانيت شيعه در سير تكامل غربشناسى خود به آن رسيده است.اين نوشتار در صدد است تا به كلياتى از موضعگيرى علماى شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.
مقدمه
از گذشته بسيار دور تا قبل از ورود اسلام به ايران، مهمترين عنصر قوامبخش جامعه كه نقش زيادى در ائتلاف افراد و گروههاى متكثر داشته، عنصر قوميت بوده كه بيشتر در قالب «ايل فاتح و مستبد» ظهور نموده است. با پيدايش اسلام، براى مدت محدودى، اين عنصر تا حدّ زيادى به حاشيه رانده شد و از آن پس، دين و مذهب محور ائتلاف افراد و اقوام در جهان اسلام قرار گرفت. با تحريف جريان «امامت» و تبديل آن به «خلافت» و سپس «سلطنت»، هرچند دوباره عنصر «قوميت» محور ائتلافهاى افراد و اقوام اسلامى قرار نگرفت، اما به عنوان عنصرى مهم و تأثيرگذار در كنار عنصر دين و مذهب جلوه يافت و بيش از ده قرن در عرصه قدرت و سياست تاريخ ايران نقشى فعال بازى كرد و به تناسب پيچيدگىروابط اجتماعى، استبدادى پيچيده را رقم زد
ادامه مطلب
مبانی فکری پدیده تکنولوژی
در ابتدای بحث باید بدانیم که چرا و چگونه تکنولوژی در غرب پدید آمد ؟ برای دانستن این نکته که آیا تکنولوژی با دین سازگاری دارد یا نه ؟ باید مبانی تکنولوژی شناخت چون از دوجهت می توان وارد بحث تکنولوژی شد :
1- یکی از مسائل مهمی که باید به آن پرداخته شود بحث راجع به ضررها و فواید تکنولوژی است . مثل بررسی فواید و ضررهای تکنولوژی در صنعت راه و رفاه و ... .
2- مسئله دیگر بررسی برآیند ضررها و منافع است . مثلا درمورد موضوعی گفته می شود 60 درصد نفع و 40 درصد ضرردارد و بنابراین قبول می کنیم ، این یک نوع برآیند است . با وجود این بحث ، ممکن است راجع به تکنولوژی به نتیجه مطلوب نرسیم ، چون به نظر می آید بتوان فواید و ضررهای تکنولوژی را بیان کرد ولی در نمی توان گفت که ضررها و فواید تکنولوژی برای ما بدست آمده چون شاید 50 سال دیگر ضررهایی را متوجه شویم که الآن به آن دست نیافتیم ، همچون گذشتگان ما که برای تکنولوژی فوایدی را قائل بودند در صورتی که امروز ما ضررهایی را برای آن متوجه می شویم . به همین دلیل بحث از ضررها و فواید تکنولوژی به نتیجه مطلوبی نخواهد رسید و اگر راجع به مبانی تکنولوژی صحبت شود بهتر به نتیجه برسد . مثال فرض می کنیم درختی برگ های سبز و میوه های قشنگ دارد ، ولی این برگ های سبز و میوه های قشنگ از ریشه ای مسموم تغذیه می کنند هنگامی که این میوه ها خورده می شود فقط خوشمزگی و خوش آب و رنگی آن دیده می شود در صورتی که سم این میوه ها ممکن است 50 سال دیگر اثرات خود را در بدن ظاهر سازد . اگر کسی بحث را راجع به این درخت از ریشه ها و راه های تغذیه آن شروع کند ماهیت میوه را بهتر تشخیص می دهد . اما اگر راجع به خوش آب و رنگی و شکل و قیافه آن و با ضررهای آن بحث کند ممکن است به جایی نرسد . بنابراین بحث از تکنولوژی از مبانی آن باید شروع شود . بحث را با این سوال آغاز می کنیم که چگونه و چرا تکنولوژی در غرب پدید آمد ؟ اگر راجع به چگونگی و چرایی این مطلب بحث شود مبانی تکنولوژی هم بدست می آید . بحث دوم راجع به ورود تکنولوژی از طرف مسلمانان وکلاً شرق و این که چطور شرقیان و مشرق زمین ومسلمانان تکنولوژی غربی را پذیرفتند . و نیز بررسی دید گاه های مختلفی که بعد از ورود تکنولوژی به جهان اسلام وارد شد و اینکه چه کسانی با این دیدگاه ها مخالفت و چه کسانی موافقت کردند بحث سوم راجع به دین و تکنولوژی است .
سیر تحولات فکری غرب و ورود تکنولوژی
تکنولوژی نوعی فن آوری است منتها تفاوت تکنولوژی با صنعت در این است که تکنولوژی خود مبلغ صنعت است . در این صورت در ابتدا باید علومی که در عمل کارآیی دارند را یاد گرفت ، و برآیند این علوم در صنعت متبلور می شود . زمانی بحث این بود که چگونه می توان سرمای زمستان را در تابستان هم پدیدآورد . بالاخره راه حل این مسئله را پیدا کردند و یخچال ساخته شد . وسیله ای مثل یخچال تبلور تکنیک علمی است که بدست آمده و در عمل پیاده شده است . خیلی ها معتقدند علوم تجربی که مبلغ صنعت است را شرقی ها پایه ریزی کردند که اما موجب پیشرفت صنعت نشد . مثلا چینی ها قبل از غربی ها به باروت دست یافتند اما چون این علم را گسترش ندادند ،این علم نتوانست به یک شئ متبلوری که در خارج نماینده تکنولوژی باشد تبدیل شود . تکنولوژی را نمی توان این گونه تعبیر کرد که در قدیم آب را با سطل از چاه بیرون می کشیدند و امروزه با موتور برق این کار را انجام می دهند بلکه تکنولوژی علمی است که درصدد است جهان را آن طور که انسان می خواهد بدست آورد و برآن تسلط پیدا کند و تغییری که می خواهد در جهان پیدا شود را به نفع خود انسان عملی کند ؛ به همین جهت ،
ادامه مطلب
چكيده:
اين مقاله ابتدا به بررسى مفهومى سنت و تجدد مىپردازد و سپس به انواع مواجهه سنت و تجدد اشاره مىنمايد و در نهايت به مبحث طرح ناتمام سنت مبادرت مىورزد. در بررسى سنت، چهار برداشت از سنّت ارائه مىشود و همچنين در بيان انواع مواجهه سنت و تجدد، پنج نوع انتقادى، انتقالى، تطبيقى، تلفيقى و راهبردى مورد بررسى قرار مىگيرد و در بخش نهايى يعنى طرح ناتمام سنت استدلال بازسازى و روانكاوى هابرماس و واسازى دريدا و همچنين شيوه برخورد با سنت طرح مىگردد.
سنت:
حداقل چهار نوع برداشت از سنت مورد توجه است: الف) تركيبى از مجموعه عناصر مذهبى، فرهنگى، تاريخى، رسوم، آداب و نگرشهاى خاص كه شيوه معمولا ناانديشيدنىاى براى زندگى است، بدين معنى كه مجموعه عناصر و اجزاى آن به عنوان وصفى از پيش داده شده پذيرفته مىشود. مىتوان اين تعريف را برابر نوعى پارادايم دانست كه تا حدّ جهانبينى بالا مىرود. ب) سنتى زيستن: فرد سنتى كسى است كه بىآنكه از بيرون به خود بنگرد در متن كردارى سنتى زيست كند و درباره شيوه زيست خود هم نينديشد. ج) سنتگرايى: به معنى آگاهانه انديشيدن درباره فوايد كاربرد سنتها بويژه در شرايطى كه آنها در معرض خطرند. سنتگرايى، سنتهاى موردنظر خود را بازتعريف و از نو تعبير مىكند. سنتگرا كسى است كه از بيرون و با ملاحظه وضع مدرن به سنت مىگرايد تا از آن در حل مسائلى كه دنياى مدرن آفريده است يارى بگيرد. د) سنت در فلسفه: به معنى فهم فضيلتها و خيرهاى مربوط به يك جامعه است. سنتگرايان به مجموعه حقايق همه جايى و هميشگى سنت مىگويند و بدان التزام نظرى و عملى دارند. اگر مراد از سنتگرايى، گرايش آگاهانه به پارهاى از آرا و عقايد باشد كه درست در برابر آراء انسان متجدد قرار مىگيرد، بايد گفت كه اين مسلك فكرى و معنوى بهدست رنه گنون كه پس از ايمان به اسلام عبدالواحد يحيى نام گرفت، احيا شد.
تجدد:
انديشه تجدد را مىتوان در مفاهيم اساسى عقلگرايى، اومانيسم، فردگرايى، آزادى، برابرى، داعيه معرفت انسان و پيشرفت بىحدّ و حصر خلاصه كرد. بنابراين تجدد متضمن نفى هر خصوصيت و تمايز - جز انسانيت - است كه بتوان براساس آن درباره انسان داورى كرد. اكثرا سده هيجدهم را دوران پايهريزى مبانى نظرى دفاع از دستاوردهاى مدرنيته مىدانند. مدرنيته وقتى از سنت سخن مىگويد، تنها در تعريف آن متوقف نمىشود، بلكه از اين تعريف براى شناساندن خود نيز استفاده مىكند. از اين زاويه سنت يكى از غيريتهاى اساس تجدد است و با ظهور تجدد، مفهوم سنت پديدار مىشود؛ يعنى آنچه مدرن نيست در اردوگاه سنت افكنده مىشود. پس جامعه سنتى نخست وضع و سپس به عنوان عنصر بيرونى از دايره عقل متجدد طرد مىشود.
ادامه مطلب
مایکل مور نویسنده ، محقق و فیلمساز آمریکایی ، در فیلم "بولینگ برای کلمباین"(2001) با یک تحقیق و بررسی عمیق و جامعه شناسانه ، به این نتیجه می رسد که علت رخداد سالانه بیش از 11 هزار قتل با گلوله و اسلحه در آمریکا ، فضای وحشت و هراسی است که رسانه های این کشور در جامعه ایجاد می کنند. رسانه هایی که همواره در حال دشمن تراشی موهوم و خلق منابع ترس و وحشت فرضی برای مردم هستند. حدود نیم قرن دامن زدن به جنگ سرد و ترساندن از کمونیسم اینک جای خود را به هراس از تروریسم داده و سرمایه داران آمریکایی با استفاده از صنعت دوم خود( پس از اسلحه ) یعنی سینما برای فعال ماندن صنعت اول ، همچنان به زمینه سازی مشغولند.
گونتر گراس نويسنده سرشناس آلمانى و دارنده جايزه نوبل ادبيات هفته گذشته در روز سهشنبه 2 خرداد ماه (۲۳ ماه مه) و در هفتاد و دومين كنگرهى جهانى انجمن قلم «پن» در حضور حدود ۴۵۰ نماينده از ۸۰ كشور جهان ، دولتهاى آمريكا و انگلستان را به «رياكارى» متهم كرد و آنها را در مظان اين اتهام قرار داد كه با سياستهاى خود به گسترش تروريسم كمك مىكنند. وى گفت: "در شرايط كنونى در دام تكبر يگانه ابرقدرتى گرفتار آمدهايم كه در پى يافتن دشمنى جديد موفق بوده است. ابرقدرتى كه مىخواهد بر تروريسمى خودپرورانده ـ نگاه كنيد به اسامه بنلادن ـ با ابزار اسلحه غلبه كند. ولى جنگى با زيرپا نهادن قوانين جهان متمدن به راه افتاد كه نه تنها پايان نيافته، بلكه بر گسترهى ترور نيز افزوده است".
و جوزف مک براید ، نویسنده ، منتقد و محقق آمریکایی براین باور است که بسیاری از آنچه در داستان ها و فیلم های تخیلی درباره آینده تاریک بشر پیش بینی شده بود ، در آمریکا و سیاست های دولتمردانش اتفاق افتاد ، مانند :"1984" جرج ارول که مایکل رادفورد به فیلم برگرداند (مک براید می نویسد :به نظر می رسد کابینه جرج واکر بوش نوول کلاسیک اورول را دزدیده و آن را به راه و رسم زندگی تبدیل کرده است.) ، "گزارش اقلیت " فیلیپ دی دیک که استیون اسپیلبرگ بر اساسش فیلمی ساخت ، "فارنهایت 451" ری براد بری که فرانسوا تروفو فیلمش را ساخت و نوول های دیگری مثل "می تواند اینجا اتفاق بیفتد" سینکلر لوییس .
بنا به نوشته خانم فرانسیس ساندرس در کتاب " جنگ سرد فرهنگی : سیا و جهان هنر و ادب " که براساس خاطرات "کورد مهير"، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا، و دوست او، "آرتور شلزينگر" (پسر)، همچنین "ملوين لاسکي" از اعضای بالای سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) تنظیم شده ، سازمان سیا با سرمایه حدود 34 میلیون دلار شبکه رسانه ای عظیمی برای تبلیغات علیه بلوک شرق راه اندازی می کند و از جکسن پولاک نقاش گرفته تا آرتور کوستلر، سيدني هوک ،ايناتسيو سيلونه و جرج ارول و ... همه را علیه به اصطلاح خطر کمونیسم به خدمت می گیرد.
ادامه مطلب
اول آنكه «روايتهاي كلان» پيشرفت تاريخي كه در عصر روشنگري سكه زده شده فاقد اعتباراند؛ و دوم آنكه هر گونه زمينهيابي سياسي اين افكار در «تاريخ» يا «واقعيت» ديگر امكانپذير نيست، زيرا تاريخ و واقعيت، هر دو در دنياي انگارهها و شبيهسازيهايي كه مشخصهي دوران كنوني مصرف انبوه و تكنولوژي پيشرفته است به قالب متن ريخته شدهاند.
اين مواضع، دو «روايت» عمدهي تشكيلدهندهي پستمدرنيسماند كه ساير صاحبنظران به درجات مختلف با آن موافقند يا آن را رد ميكنند. اين مفروضات، به پرسشهاي گستردهي فلسفي، زيباييشناختي و ايدئولوژيك دامن زدهاند كه مورد توجه و علاقهي رشتههاي مختلف دانشگاهي (فلسفه، نظريهي اجتماعي و سياسي، جامعهشناسي، تاريخ هنر، معماري و مطالعات فرهنگي، شهري و رسانهها)، انواع توليد فرهنگي (معماري، فيلم و ويدئو، موسيقي پاپ و راك) و نظريهي نقد ادبي است و ميتواند با رابطهي ميان ساختگرايي و پساساختگرايي نيز مرتبط باشد. به رغم تنوع روندهاي موجود در هر يك از اين جنبشها، ترديدي وجود ندارد كه انديشهي پساساختگرا تا اندازهاي مجموعهي تأملاتي دربارهي همان قضايايي است كه صاحبنظران ادبيات و فرهنگ پستمدرن از قبيل ايهاب حسن، فردريك جيمسون و ليندا هوچئون را به خود مشغول داشته است.
پيتر بروكر گزارش موجز زير را از تحول اصطلاح پستمدرنيسم ارائه ميكند:
اصطلاح «پستمدرنيسم» از نخستين كاربردهايش در اواخر دههي 1950 و اوايل دههي 1960 تا به امروز، در مباحث دانشگاهي و روزنامهاي، سلسلهاي آميبي از صفات و معاني را به خود گرفته است. به طور كلي ميتوان گفت كه توصيف نوعي حالت يا موقعيت فقدان هر گونه قطعيت و نوعي شكگرايي خودآگاه و طنزآميز نسبت به قطعيتهاي زندگي شخصي،
ادامه مطلب
سید مرتضی آوینی اگرچه فارغ التحصیل رشته معماری دانشکده هنرهای زیبا بود اما بیشتر به " سینما" علاقمند
سید مرتضی آوینی اگرچه فارغ التحصیل رشته معماری دانشکده هنرهای زیبا بود اما بیشتر به " سینما" علاقمند بود تا هنرهای دیگر و از همین رو وی اساسا یک سینماگر به تمام معنا شد ، چه به لحاظ عملی و چه از نظر تئوریک.
فیلم ها و مجموعه های مستند آوینی بخصوص مجموعه "روایت فتح" به عنوان یکی از درخشانترین مستند های تاریخ سینمای ایران حتی از سوی محافل و کارشناسان سینمایی معتبر بین المللی مورد ستایش واقع گردید.

نوشتن دهها مقاله و مطلب ارزشمند تئوریک سینمایی در نشریات و مطبوعات و همچنین تالیف کتابهایی در این باب و تدریس در دانشکده های سینما گویای احاطه سید مرتضی آوینی بر ابعاد مختلف مقوله سینما بود و اینکه او سینما را با دانشی در سطوح بسیار تخصصی می نگریست و در همین حال به سینمای آوانگارد به معنای فیلم ساختن برای جماعت محدودی به نام روشنفکر معتقد نبود و تماشاگر عام را اساس سینما می دانست . فیلم های بدون هویت فرهنگ و سنت ایرانی را متعلق به این آب و خاک و سرزمین محسوب نمی نمود و اصل توفیق اساتید بزرگ تاریخ سینما را بهره گیری آنها از فرهنگ و ارزش های بومی شان براساس زبان سینما به شمار می آورد.اما نکته مهم سینما را جذابیت آن می دانست بدون آنکه در ورطه ابتذال بیفتد به این مفهوم که در عرصه های سطحی نگری و ساده اندیشی وارد شده و مخاطبش را کم شعور و ناآگاه بپندارد. آوینی خود در یکی از نوشته هایش در مورد سینما و جذلبیت های آن می نویسد:" فيلم اگر جاذبه نداشته باشد، فيلم نيست. آيا اين سخن همان همه كه مشهور است، بديهي است؟
پر روشن است كه تا اين نسبت بين فيلم و تماشاگر برقرار نشود، اصلاً مفهوم فيلم و سينما محقق نميگردد: تماشاگر بايد تسليم جاذبهي فيلم شود، چرا كه او با پاي اختيار آمده است و اگر در اين دام نيفتد، ميرود. اگر فيلم جاذبه نداشته باشد، تماشاگري پيدا نميكند و فيلم بدون تماشاگر، يعني هيچ. پولي كه براي بليت پرداخت ميشود نيز تأييدي است بر همين توقع… و اصلاً شك كردن در اين امر، شك كردن در مشهورات و مقبولات عام است. طبيعت زندگي بشر نيز با اين اقتضا همراه است كه مردم از آنان كه در مشهورات شك ميكنند، خوششان نيايد."
نگاه سید مرتضی آوینی به سینمای مطلوب یعنی سینمایی که جذاب باشد ولی در دام ابتذال نیفتد را می توان از لیست فیلم های برگزیده اش در تاریخ سینما که در فصلنامه سوره شماره 4 درج گردید ، دریافت ، مجموعه فیلم هایی که اولا هر یک در مفهوم واقعی خود از بیان سینمایی بهره برده اند و ثانیا دارای هویت ملی سازندگانشان می باشند و ثالثا از جذابیت های لازم برخوردار بوده و مورد توجه تماشاگر عام و خاص واقع گردیده و به هیچ وجه در دام ابتذال تعریف شده نیافتاده اند:
سرگیجه(آلفرد هیچکاک) ، جویندگان(جان فورد) ، صورت زخمی (هاوارد هاکز) ، 2001: یک ادیسه فضایی(استنلی کوبریک) ، پنجره عقبی(آلفرد هیچکاک) ، همشهری کین(اورسن ولز) ، مرد عوضی(آلفرد هیچکاک) ، چقدر دره من سرسبز بود(جان فورد) ، دکتر ژیواگو(دیوید لین) ، لارنس عربستان(دیوید لین) ، جاده (فدریکو فلینی) ، سه برادر ( فرانچسکو رزی) و...
همانطورکه از لیست فوق هم برمی آید ، سید مرتضی آوینی در میان سینماگران تاریخ ، به آلفرد هیچکاک نظر خاصی داشت و فیلم های وی را نمونه سینمای نابی می دانست که می تواند پارامترهای لازم به لحاظ هنر هفتم دارا باشد. مقاله ای که وی در کتاب "هیچکاک ، همیشه استاد" در باره این فیلمساز بزرگ تاریخ سینما نوشته گویای دیدگاه آوینی به سینمای مطلوب می باشد که بخشی از آن را به مناسبت سالگرد شهادت این عارف هنرمند به نظرتان می رسانم.
سید مرتضی آوینی در این مقاله مفصل ضمن بررسی عناصر مشترک و دغدغه های مضمونی و ساختاری و همچنین درونمایه آثار آلفرد هیچکاک می نویسد:

"... اگر در میان کارگردانان سینما تنها یک تن باشد که بتوان او را با همه تاریخ سینما همسنگ دانست ، این یک تن کسی جز هیچکاک نیست . وقتی کسی چون من که حرفه اش سینماست ، فیلم "جنایت" را می بیند همه تاریخ سینما را از صامت تا سینمای آوانگارد در آن باز می یابد . تاریخ سینما خود را مدیون این فیلم می یابد...می خواهم بگویم که اگر استادی هیچکاک را در سینما لحاظ نکنیم ، همه نبوغش را از او باز ستانده ایم. این سخن نه تنها ذم هیچکاک نیست که شاید زیباترین مدحی باشد که درباره او می توان گفت.هیچکاک مجرد از سینما ، هیچ نیست ، اگرچه به مثابه یک کارگردان سینما قصه پرداز ، روانشناس و حتی متفکر بزرگی نیز هست ، بنابراین نه با داستایفسکی و نه با هیچ نویسنده و متفکر دیگری قابل مقایسه نیست.
یک بار دیگر در این کلام تامل کنیم : هیچکاک مجرد از سینما هیچ نیست اگرچه به مثابه یک کارگردان سینما ، قصه پرداز ، روانشناس و حتی متفکر بزرگی نیز هست . آنان که در فیلم های هیچکاک حرفی برای گفتن نمی یابند ، از سینما توقعی می برند که در آن نیست . عالم سینما عالم دیگری است و هرگز نباید از آن نظرگاه که به ادبیات ، شعر ، موسیقی و حتی نقاشی می نگریم ، به تماشای فیلم بنشینیم . سینما که جایی برای حرف زدن نیست ؛ اینجا باید نشست و در یک تجربه روحی سهیم شد و در آخر کار هم نباید پرسید :"این فیلم چه می خواست بگوید؟" فیلم خوب آن نیست که تماشاگر خویش را به دام یک استدلال پیچیده عقلانی بکشاند . فیلم خوب آن است که تماشاگرش را به "سفر دل" دعوت کند. تماشای فیلم ، سلوک به نفس است نه به عقل و البته کیست که نداند در جهان امروز ، سینما علی العموم دعوت به تدانی دارد نه تعالی.
سینما ، هنری است که برخلاف دیگر هنرهای روز ، بدون تماشاگر وجود ندارد . هیچکاک بیش از هر کارگردان دیگری این واقعیت را می شناسد و با رضایت به آن گردن می نهد ، و تماشاگر یعنی تماشاگر عام ، نه نخبگانی که کتابهای داستایفسکی را می خوانند. داستایفسکی متعلق به نخبگان است اما هیچکاک چنین نیست.
اگرچه باید در اینجا حتما بر این گفته تروفو تاکید ورزید که:"در اینجا جمع اضدادی نهفته است . کارگردانی که آثارش به خاطر روشنی و سادگی ، در سراسر جهان ، بیش از هر فیلمساز دیگری در دسترس درک و تمتع تماشاگران قرار دارد ، درعین حال کارگردانی است که در ساختن فیلم از ظریفترین و نهفته ترین روابط بین افراد انسان ، نظیر ندارد."
در فیلم های هیچکاک سادگی بسیار با دقت و حضوری که از فرط کمال به چشم نمی آید، جمع آمده است . هیچیک از تعابیری که در افواه نسبت به هیچکاک وجود دارد ، درست نیست ، در عین آنکه هیچ یک از آنها نیز غلط نیست.کسی که این قضیه ظاهرا متناقض را در ماهیت سینما درک نکند ، یا تماشاگر را از دست خواهد داد و یا اگر به تماشاگر و سلائق او توجه کند ، ژرفنایی را که سینما در تامل و تفکر حضوری می تواند به آن دست یابد ، از دست می نهد ؛ و این هر دو عدول از ماهیت سینمست...."سرگرمی" چیزی است که خواه و ناخواه با فیلم خوب به وجود می آید ولی غایت آن نیست . سرگرمی ، نوعی "بیخودی و یا غفلت از خویشتن " است که لزوما مذموم نیست . سرگرمی ، اولین شرط محقق سینماست و نقض غرض است اینکه ما سینما را بخواهیم اما با این شرط که تماشاگر در فضای فیلم مستغرق نشود. اصلا سینما برای این استغراق ، بیخودی و غفلت از خویش به وجود آمده است ، اگرچه تجربه نشان داده است که این استغراق می تواند نوعی سلوک روحی و یا روحانی نیز باشد .....ما در سینما به تماشای رویاهای بشر امروز می نشینیم ، تماشایی مستغرقانه همراه با تجربه ای درونی که می توان از آن نوعی تزکیه روانی را نیز انتظار داشت.
اگر بخواهیم در میان کارگردانان سینما یک تن را بیابیم که مستحق عنوان "استاد مطلق" باشد ، بدون تردید باید به سراغ هیچکاک برویم.این سخن چه فایده ای می تواند داشته باشد اگر ما هنر را جز وسیله ای در خدمت اغراض و تفکرات خویش ندانیم؟ هیچکاک سینما را وسیله نمی داند و این گفته او خطاب به اینگرید برگمن که "اینگرید ، این فقط یک فیلم است " نیز به معنای این نیست که که او سینما را جدی نمی گیرد .هیچ یک از هنرهای دیگر را هم نباید به مثابه وسایل و ابزاری که باید در خدمت تبلیغ و یا بیان تفکرات ما درآیند ، انگاشت . ممکن است ما در باره نسبت شعر و تفکر بیندیشیم و حتی نهایتا به این نتیجه برسیم که "جوهر اصلی شعر ، تفکر است" اما بالاخره "شعر ، شعر است و هیچ کس با تفکر در ماهیت شعر شاعر نخواهد شد چه برسد به آنکه بخواهد شاعری همچون حافظ بشود ." اگر حافظ بگوید که شعر ، وسیله است ، باید از او پذیرفت چراکه بر"زبان شعر" تا آنجا احاطه دارد که می تواند با شعر در کمال قدرت و زیبایی هر آنچه را که بخواهد ، بیان کند ؛ با این همه هرگز حافظ این اشتباه را نخواهد کرد که شعر را در خدمت تدریس فلسفه و عرفان درآورد . او می داند که شعر چنین قابلیتی را ندارد و حاج ملا هادی سبزواری نیز جز با عدول از "ماهیت شعر" توفیق چنین استفاده ای را نیافته است . اشعار حاج ملا هادی اگر چه قالب موزون و مقفی دارد اما از روح شعر در آن خبری نیست . اعتبار "منظومه " در نسبت با "تدریس فلسفه" ظاهر می شود نه در نسبت با "جوهر شعر" که مستقلا صاحب اعتبار و ارزش است .
جوهر سینما نیز مستقل و مجرد از پیام و تفکر ....وجود دارد و معتبر است ؛ و تا کسی این حقیقت را به معاینه و تجربه درنیابد نخواهد توانست که سینما را همچون "وسیله"ای در خدمت بیان معتقدات خویش درآورد. این سخنان را نباید با محصولات مصرفی رسانه ها که خواه و ناخواه گرفتار هر روزینگی و مصرف زدگی هستند ، محک زد . ....
....راستش این است که سینما از بحاظ فن پیچیده ترین هنرهاست . ...سینما ماهیتا با تماشاگر عام مخاطبه دارد و در میان تماشاگران خویش گزینش نمی کند . من هیچ کارگردانی را نمی شناسم که بهتر از هیچکاک این واقعیت را دریافته باشد."
بود تا هنرهای دیگر و از همین رو وی اساسا یک سینماگر به تمام معنا شد ، چه به لحاظ عملی و چه از نظر تئوریک.
فیلم ها و مجموعه های مستند آوینی بخصوص مجموعه "روایت فتح" به عنوان یکی از درخشانترین مستند های تاریخ سینمای ایران حتی از سوی محافل و کارشناسان سینمایی معتبر بین المللی مورد ستایش واقع گردید. نوشتن دهها مقاله و مطلب ارزشمند تئوریک سینمایی در نشریات و مطبوعات و همچنین تالیف کتابهایی در این باب و تدریس در دانشکده های سینما گویای احاطه سید مرتضی آوینی بر ابعاد مختلف مقوله سینما بود و اینکه او سینما را با دانشی در سطوح بسیار تخصصی می نگریست و در همین حال به سینمای آوانگارد به معنای فیلم ساختن برای جماعت محدودی به نام روشنفکر معتقد نبود و تماشاگر عام را اساس سینما می دانست . فیلم های بدون هویت فرهنگ و سنت ایرانی را متعلق به این آب و خاک و سرزمین محسوب نمی نمود و اصل توفیق اساتید بزرگ تاریخ سینما را بهره گیری آنها از فرهنگ و ارزش های بومی شان براساس زبان سینما به شمار می آورد.اما نکته مهم سینما را جذابیت آن می دانست بدون آنکه در ورطه ابتذال بیفتد به این مفهوم که در عرصه های سطحی نگری و ساده اندیشی وارد شده و مخاطبش را کم شعور و ناآگاه بپندارد. آوینی خود در یکی از نوشته هایش در مورد سینما و جذلبیت های آن می نویسد:" فيلم اگر جاذبه نداشته باشد، فيلم نيست. آيا اين سخن همان همه كه مشهور است، بديهي است؟
پر روشن است كه تا اين نسبت بين فيلم و تماشاگر برقرار نشود، اصلاً مفهوم فيلم و سينما محقق نميگردد: تماشاگر بايد تسليم جاذبهي فيلم شود، چرا كه او با پاي اختيار آمده است و اگر در اين دام نيفتد، ميرود. اگر فيلم جاذبه نداشته باشد، تماشاگري پيدا نميكند و فيلم بدون تماشاگر، يعني هيچ. پولي كه براي بليت پرداخت ميشود نيز تأييدي است بر همين توقع… و اصلاً شك كردن در اين امر، شك كردن در مشهورات و مقبولات عام است. طبيعت زندگي بشر نيز با اين اقتضا همراه است كه مردم از آنان كه در مشهورات شك ميكنند، خوششان نيايد."
نگاه سید مرتضی آوینی به سینمای مطلوب یعنی سینمایی که جذاب باشد ولی در دام ابتذال نیفتد را می توان از لیست فیلم های برگزیده اش در تاریخ سینما که در فصلنامه سوره شماره 4 درج گردید ، دریافت ، مجموعه فیلم هایی که اولا هر یک در مفهوم واقعی خود از بیان سینمایی بهره برده اند و ثانیا دارای هویت ملی سازندگانشان می باشند و ثالثا از جذابیت های لازم برخوردار بوده و مورد توجه تماشاگر عام و خاص واقع گردیده و به هیچ وجه در دام ابتذال تعریف شده نیافتاده اند:
سرگیجه(آلفرد هیچکاک) ، جویندگان(جان فورد) ، صورت زخمی (هاوارد هاکز) ، 2001: یک ادیسه فضایی(استنلی کوبریک) ، پنجره عقبی(آلفرد هیچکاک) ، همشهری کین(اورسن ولز) ، مرد عوضی(آلفرد هیچکاک) ، چقدر دره من سرسبز بود(جان فورد) ، دکتر ژیواگو(دیوید لین) ، لارنس عربستان(دیوید لین) ، جاده (فدریکو فلینی) ، سه برادر ( فرانچسکو رزی) و...
سينماي سياسي تا پيش از مكارتيسم محدود به اعتراض نسبت به تلقيهاي نادرست از آزادي و انسانيت و مفاهيم اجتماعي مانند عدالت و تفوق بشري از سوي سياستمداران حاكم ميگشت و اينكه تا چه اندازه بعضي حاكمان سياسي با كج انديشي و ظاهرسازي و الينه شدن در برخي انديشههاي بيپايه و سطحي، جامعه را به كژراهه سوق ميدهند.
آنجا كه در سكانس نخست «روشناييهاي شهر» چارلي چاپلين با مضحكه کردن بناي آزادي و عدالت، برداشت سطحی از این دو مقوله ارزشمند را نزد مسئولين يك شهر مورد انتقاد قرار ميدهد و يا در «عصرجديد» وقتي برداشتن پرچم قرمز هشداردهنده يك كاميون حمل آهن توسط ولگرد به مثابه رهبري تظاهرات كارگري تلقي ميگردد و يا هجو شخصيت هيتلر در فيلم «ديكتاتور بزرگ» (كه در اوج حاكميت آدولف هيتلر و جنگ افروزيش ساخته شد) نمونههايي از پرداخت منتقدانه سياسي در آن سالهاست .
انتقاد ژان رنوار از مرزبنديهاي سياسي در «توهم بزرگ»، تمسخر حكومتهاي آريستوكرات توسط رنهكلر در «آخرين ميلياردر»، كاريكاتور رژيمهاي بيكفايت ديكتاتوري و جنگ طلب در «سوپ اردك» لئومك كاري و ... و همچنين برخي آثار جوزف لوزي و مارتين ريت و ... نیز از جمله دیگر آثار سیاسی تا قبل از دهه 50 است.
اما مكارتيسم عمده جهتگيري فيلمهاي سياسي را متوجه جنگ سرد مابين دوبلوك شرق و غرب كرد. اگرچه در بين خيل فيلمهاي ضد كمونيستي در اين دوران ، فيلمسازان اندیشمندی مانند استنلي كوبريك به نوعي به تمسخر جنگ سرد (در «دكتر استرنج لاو») پرداختند. درواقع شدت چالشهاي سياسي و نظامي بين دو بلوك در دهههاي 60 و 70 مجال ديگري هم به فيلمسازان نميداد: ترور كندي، بحران موشكي كوبا، ديوار برلين، جنگ ويتنام، مساله فلسطين و ...
در همان زمان جان فرانكن هايمر و جرج اكسلراد براساس رماني از ريچارد كاندان فيلم «كانديداي منچوري» را ميسازند كه براي نخستين بار تلنگري ميزند به اهرمهاي اصلي قدرت در آمريكا و نفوذ كمونيستها در نقاط حساس اين اهرمها. فيلم غافلگيركننده است ولي همچنان وفادار به چرخه توليد فيلمهاي جنگ سرد و ضد كمونيستي به شمار می آید خصوصا كه فرانك سيناترا (يك آمريكا پرست افراطي) از سرمایه گذاران فيلم بود.
اگر چه از وراي آن لحن ضدكمونيستي، نگاههاي تند وتيزي هم به رفتارهاي ضد اخلاقي و حتي شارلاتانيستي جناحهاي حامي نامزدهاي رياست جمهوري آمريكا بارز است.
"کاندیدای منچوری" مربوط به دوران نخست فیلمسازی جان فرانکن هایمر است که از 1957 آغاز می شود و نقطه اوجش در 1966 و فیلم درخشان "دومی ها" ست که از تکان دهنده ترین آثار سینمایی تاریخ هنرهفتم به شمار میآید. فرانکن هایمر در همین دوران بهترین ایام فعالیت سینمایی اش را گذراند و با هر فیلم تکانی به هالیوود رخوت زده از فیلم های موزیکال تکراری و بی خاصیت و وسترن های به آخر رسیده ، داد. این دوران كه از «بيگانه جوان» (1957) شروع شد ، با ساخته شدن 8 فيلم در «دوميها» (1966) به اوج خود رسید.
در اين دوره آثار موفقي همچون «پرندهباز آلكاتراز» (1962)، «كانديداي منچوري» (1963)، "هفت روز در ماه مه" (1964) ، «ترن» (1965)، «جايزه بزرگ» (1966) و «دوميها» به چشم ميخورند. (دوره دوم بطور مشخص دوران افول فرانكن هايمر است. اين دوران با فيلم «كارچاقكن» (1968) آغاز ميشود. فيلمي براساس نوول موفق برنارد مالامد كه متاسفانه شكستي فاحش براي هايمر بود. «دريانورد خارقالعاده» (1969)، The Gypsy Moths (كه با نام خشونت يك عشق در تهران به نمايش درآمد) و اسب سوار (1971) از جمله آثار ديگر فرانكن هايمر در این دوره بودند كه با عدم موفقيت مواجه شدند.)

اما "کاندیدای منچوری" حاصل مستقیم دوران جنگ سرد است. دورانی که آمریکا هنوز به طور کامل از فاجعه مکارتیسم عبور نکرده و جنگ سرد وارد مرحله جدی تری شده بود. انقلاب کوبا و بوجود آمدن پایگاهی برای شوروی بیخ گوش آمریکا همه معادلات را برهم زده بود (در همین ایام است که بحران موشکی کوبا دنیا را تا آستانه جنگ سوم جهانی پیش می برد و شکست فضاحت بار آمریکا در خلیج خوکها ، کوبا را برای همیشه در لیست سیاه یانکی ها قرار می دهد) . در چنین ایامی جنگ ویتنام هم به روزهای تعیین کننده اش نزدیک می شد (نخستین عملیات جنگی مستقیم سربازان آمریکایی علیه دولت ویتنام شمالی در نوامبر 1965 صورت گرفت) و...
ادامه مطلب
نمونههای مناسبی هستند جهت پی بردن به توجه خاص دست اندركاران به این قسم داستانسراییها.
در این مختصر، نگارنده سعی خواهد كرد ضمن تحلیل ارباب حلقهها: دو برج، نشان دهد كه
1 ـ تاثیرپذیری اثر از ادبیات آخرالزمانی عهد عتیق تا كجاست؟
2ـ وجوهی در اثر قرار دارند كه بازتولید گفتمان ضد انسانی برخورد تمدنهاست.
در كتاب مقدس تصویر خاصی كه از آخرالزمان ارایه میشود همراه است با صحنههای جنگ و خونریزی كه در آن یهوه، فرزندان اسراییلی خود را بر تمام جهانیان ظفر میدهد و ایشان را ارباب جهان میگرداند. در این تصویرسازی خاص، عناصری وجود دارند كه در آثار بسیار مهمی از فرآوردههای هالیوود مورد استفاده قرار گرفتهاند. در متن عهد عتیق در كتاب یرئیل نبی با نمونهای خاص از این تصویرسازیها مواجه میشویم. درآن كتاب مختصات نیروهای شر و خصایص صالحان و ابرار بیان میشود ; در این كتاب میخوانیم: " امتی قوی و بیشمار به زمین من (یهوه) هجوم میآورند. دندانهای ایشان دندانهای شیر است اضراس ایشان اضراس هژبر. تاكستان مرا ویران و انجیرهای مرا خراب كرده و پوست آنها را بالكل كنده و بیرون انداختهاند. ای خداوند نزد تو تضرع میكنم زیرا كه آتش، مرتعهای صحرا را سوزانیده و شعله همه درختان را افروخته است." (باب اول / 19،7،6)
ادامه مطلب
سینماگران جوانی مانند استیون اسپیلبرگ، ویلیام فریدكین، جرج لوكاس، براین دیپالما، فرانسیس فورد كاپولا ومارتین اسكورسیزی از آن جمله بودند.
اگر چه برخی از این فیلمسازان همچون اسكورسیزی و كاپولا تا اندازهای هم افكار و اندیشههای نو ارایه كردند و ازهمین رو نتوانستند چندان با جریان غالب همراهی كنند اما سایرین علیرغم نمایش پوستهای تازه، تجدید حیاتسنتهای دیرین هالیوود یعنی رویاسازی محض با تكیه بر نگاه بدون عمق تماشاگر را در دستور كار داشتند، همانكهفیالمثل سیسل. ب. دومیل و ویلیام وایلر و ویكتور فلیمینگ و امثال آنها در دهههای 30 و 40 و 50 میلادی برپردههای سینما میبردند تا مخاطب سینما را برخلاف سایر هنرهای دیگر از خود و اطراف خود غافل سازند.
اما در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 اتفاق دیگری در هالیوود افتاد كه خود منشا جریان جدیدی شد تا سیر سینما را همپای دیگر تحولات رسانهای و ارتباطی به تحول بنیادیتری برساند و آن به عرصه آمدن فیلمسازانی مانند جیمزكامرون و الیور استون و ترنس مالیك و ... بود كه تكنیك و ساختار صرفا تجاری سینمای سنتی هالیوود را به اندیشه وفكر و حتی فلسفه و نوعی جهانبینی آمیختند.
جیمز كامرون، فیلم بیگانه مخوف و كلیشهای ریدلی اسكات را به بیگانههای متمایز و زندگیطلب تبدیل كرد و بافیلم ورطه به بنبست رسیدن بشر امروز را در راه و رسم تمامیتخواهش به تصویر كشید. و بالاخره فیلمهایترمیناتور (1984) و بخصوص ترمیناتور 2: روز داوری (1991) با استفاده از تكنولوژی بسیار فراتر از زمان واندیشهای هشداردهنده درباره آینده هراسناك بشری كه خود را در دام پیشرفتهای افسار گسیخته همان تكنولوژیگرفتار ساخته، خط پایانی بود بر فیلمهای علمی تخیلی صرفا سرگرمكننده (یا به عبارت صحیحتر غافلكننده) مانندسری ایندیانا جونزها، جنگهای ستارهای، بازگشت به آینده، ییتی و ... . انگار كوبریك دیگری آمده بود تا باتمسك به عناصر تجاری سینما، آرزوهای دیرین وی را در پیوند معضلات هویتی و شخصیتی انسان امروز با تمدنتكنولوژیزده بر پرده سینما ببرد. 180 میلیون دلار فروش در اكران اول آمریكای شمالی برای ترمیناتور 2: روزداوری و ساختار اعجابانگیز آن كه هر بینندهای را به تحسین وامیداشت، مسیری تازه در سینمای هالیوود و جهانباز كرد و سینمای اندیشه دریافت كه با بهرهگیری از تكنیكهای بالای سینمایی میتواند استقبال تماشاگر و البتهحیات خویش را تضمین نماید و ماتریكس اوج این تفكر و موفقیت آن بود.
لینک
ادامه مطلب
در نگاهی تحلیلی و تکنیکی به فیلم «مرد عنکبوتی 2» آن را فیلمی خوش ساخت و یک دست خواهیم دید که صدابرداری، نورپردازی و فیلم برداری آن، همانند دیگر فیلم های هالیوودی، جذاب و دیدنی است. انتخاب بازیگرها کاملاً با توجه به نقشی که قرار است بر عهده داشته باشند، متناسب است. از همه مهم تر جلوه های ویژه فیلم است که در کنار تدوین فوق العاده، بر کلیت فیلم تاثیری شگرف گذارده است. اما مساله ای که ما را بر آن داشت تا این فیلم را به پای میز نقد بیاوریم موارد گفته شده نیست، بلکه ساختار درونی و مفهوم فیلم است که با کمک تمهیدات تکنیکی و فرمی توانسته بر روی مخاطب جهانی فیلم اثر عمیقی بگذارد.
به طور قطع، نیت مؤلف از ساخت چنین فیلمی تنها سرگرم کردن مخاطب و انگیزه مادی نبوده است، و عمق نگاه او چیزی فراتر از آن است که مخاطب عام می پندارد. مولف فیلم، حرف هایی برای گفتن داشته که به خوبی توانسته آن را در جای جای فیلم بگنجاند؛ جنگ میان خیر و شرِ درون انسانی که در قرن 21 زیست می کند؛ یکی از آن حرف هاست. او انسان امروزی را موجودی ضعیف نشان داده که توسط صیادی به نام روزمرگی به دام افتاده است؛ انسانی که آرمان گرایی و حقیقت والای خلقتش را از دست داده و شکار دنیای مادی شده است. انسان عصر تکنولوژی چندین شغل دارد و طبیعتاً قادر نیست به هیچ کدام از آنها به خوبی بپردازد. «پیتر پارکر» دانشجو و عکاسی است که در پیتزافروشی هم کار می کند. جوان دست وپا چلفتی که از پس هیچ کدام از این سه کار بر نمی آید؛ چرا که وظیفه ای فراتر از غرق شدن در روزمرگی دنیای مادی دارد. او «مرد عنکبوتی» است و قدرتی به او داده شده که مسوولیتش را در قبال هم نوعانش بیشتر کرده است. او با فرار از روزمرگی، نقش منجی ای را دارد که در هنگام خطر به کمک مردم می آید و آنها را نجات می دهد. کسی که با دزدان و جنایت کاران مقابله می کند و آرمانی ندارد جز نجات مردم.
نشان دادن تقابل بین زندگی پر مشغله انسان ها و زندگی آرمانی یک منجی، اشاره ای گذرا است به عملکرد دولت مردان آمریکایی که به نام تجدد و مدرنیته انسان ها را کاملا در فضایی مادی غرق کرده اند؛ انسان هایی که روز به روز از فطرت آرمان گرای خود دور می شوند و به جایی می رسند که مسائلی، مانند: قتل و دزدی و تجاوز و ... را امری عادی می پندارند و بی تفاوت از کنار آن رد می شوند؛ انسان هایی که همانند: ماشین مکانیکی از صبح تا شب چندین جا کار می کنند و اجازه ندارند که حتی لحظه ای را به کار خود بپردازند؛ به خود معنوی شان، به همان چیزی که اگر باورش داشته باشند و پیدایش بکنند، چشمانشان باز می شود و جنایات دولت مردانشان را خواهند دید. در این میان، پیتر انسانی است که خودش را می شناسد و خلاف اکثر مردم، از دام روزمرگی رها شده است. لذا به او قدرتی داده شده و مسوولیتی بر دوشش نهاده شده که انسان ها را نجات دهد. اما در طول فیلم به آرامی نشان داده می شود که: پیتر در برابر مشکلات طاقت نمی آورد و لحظه به لحظه از انسان آرمان گرای وجودش، دور می شود. نمونه بارز آن، زمانی است که مری جین را در بیرون سالن نمایش در حالی که به انتظارش ایستاده بود، با مرد دیگری می بیند، بنابراین، احساس شکست می کند و بی تفاوت می شود تا جایی که نسبت به آژیر ماشین پلیسی که در تعقیب جنایت کاران از جلویش رد می شود، اعتنایی نمی کند، و همین مساله سبب می شود که از قدرتش کاسته شود. به دکتر مراجعه می کند و قدرتش را در قالب رویایی برای دکتر توضیح می دهد. دکتر در جواب او می گوید: «ممکن است قرار بر این نباشد که تو مثل مرد عنکبوتی از دیوار بالا بری، انتخاب با خود آدم است!» همین جمله برای پیترپارکر تلنگری می شود تا عمویش را به خاطر آورد؛ آن روز که دست عمویش را نگرفت و مرد عنکبوتی شدن و در واقع منجی شدن را انتخاب نکرد؛ چرا که عشق به مری جین را مانع مرد عنکبوتی بودن می دانست...
تمامی این وقایع، موجب شد که پیتر لباس اسرارآمیزش را دور بیندازد و مانند دیگر انسان ها، زندگی عادی ای داشته باشد؛ زندگی پر از بی تفاوتی که به خوبی می توان عمق بی تفاوتی و بی خیالی پیتر را در آن سکانس دید که به ساندویچ هات داگ گاز می زند.
چیره دستی مولف فیلم در نشان دادن جدال بین خیر و شر درون پیتر، ستودنی است. در سکانسی که پیتر مجادله بین دزدان و جوان را می بیند یا زمانی که سعی می کند تا پیراهنش را کنار بزند و مرد عنکبوتی شود و کودک را از درون ساختمان پر آتش نجات دهد، همه و همه نشان از این دارند که: پیتر در تقابل دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته و سر در گم است. اما زمانی پیروز می شود و راه صحیح را انتخاب می کند که برای نجات کودک ـ بدون قدرت ماوراء طبیعی اش ـ به آتش بزند. آن جاست که می سوزد و سختی آن را تحمل می کند؛ چرا که توبه و بازگشت از اشتباه سخت است و سخت تر از آن زمانی است که می فهمد: نتوانسته جان انسانی را که در طبقه دوم ساختمان گرفتار شده، نجات دهد، در حالی که اگر لباسش را دور نینداخته بود، هرگز این اتفاق نمی افتاد.
این مساله و به همراه آن جملاتی که «زن عمو می» به هنگام اسباب کشی به پیتر گفته بود، موجب شد تا پیتر پارکر عزمش را جزم کند و به سراغ لباس هایش برود و ادامۀ راه نیمه کاره اش را پی بگیرد. زن عمو می گفته بود: «انسان ها همگی نیازمند قهرمانی شجاع هستند که برای آنها سرمشق و الگو باشد.» همین یک جمله، شاید کلیدی ترین مفهومی باشد که مولف در کل فیلم سعی دارد به نحوی آن را به مخاطب بفهماند. انسان امروز نیازمند وجود آن قهرمان است؛ قهرمانی که منجی بشریت و تکیه گاهی برای انسان ضعیف و در عین حال مغرور قرن 21 است؛ انسانی که به شهادت فیلم تحت سیطرۀ کامل رسانه های گروهی و به ویژه مطبوعات است. نیاز به چنین منجی ای در دل تک تک انسان ها احساس می شود؛ منجی ای که بتواند در برابر ابرقدرت بدی و شر بایستد و آن را نابود کند؛ شرّی که برخاسته از دانش دانشمندان همین جمع انسانی، البته با انگیزه کمک به بشر و تولید برق، تکنولوژی ای را ایجاد کرده که همانند «دکتر اختاپوس» را پدید آورده است؛ تکنولوژی ای که در ابتدا به وسیله چیزی شبیه به چیپ الکترونیکی در پشت گردن دکتر اختاپوس، از سیطرۀ رسول درونی انسان بود اما رفته رفته به سودجویی ها و زیاده خواهی ها گرایید و کار را به جایی رساند که بلای جان همۀ انسان ها شد.
تنها چیزی که می تواند در برابر این غول بی شاخ و دم و این ضحاک مار به دوش مقابله کند، ظهور همان منجی است.
در این فیلم، به علت اعتقادات دینی جامعۀ غربی، ظهور منجی را در صحنه ای دیدیم که پیتر صلیبی را با دستان خود در جلوی قطار ایجاد نمود و از رسیدن آسیب به مسافران جلوگیری کرد، و فراتر از آن، تاکیدی بود که به وسیله تکنیک فیلم برداری از بالا، پیتر را با دستانی باز و به شکل صلیب بر روی دستان مردم به تصویر کشید و توانست بازگشت مسیح را در ذهن مخاطب غربی، تداعی کند.
جالب توجه این که: در بسیاری از صحنه های فیلم، لوکیشن فیلم برداری طوری طراحی شده است که پرچم امریکا در پشت صحنه و فضای پشت بازیگر دیده می شود، با این هدف که بیان کنند اگر قرار باشد منجی ای برای دادرسی بشریت ظهور کند، امریکایی خواهد بود.بدبختانه در کشور اسلامی ما که مسوولان، افتخار پرچم داری نهضت مهدوی آن را بر دوش دارند، از منجی امریکایی تبلیغات می شود و لباس های مرد عنکبوتی و عروسک های او در اسباب بازی ها به فروش می رسد و در لوازم تحریرفروشی ها دفترهایی به فروش می رسد که پشت جلد آن عکس مرد عنکبوتی کشیده شده است.
به امید آن که مردمان جهان با غلبه بر ضحاک وجود خود، زمینه را برای ظهور منجی عالم آماده کنند؛ چرا که «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (سوره رعد، آیه 11).
یا علی مدد...
سجاد کریمان مجد




